قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
166
تاريخ نگارستان ( فارسى )
من با او درآويخت آخر مغلوب شده خونش را بريخت پس از آن آهنگ من كرد و من آنچه داشتم به دو سپردم و جان از چنگ او بدر بردم اما دستهايم بسته بگذاشت و رفت من از غايت حرارت آفتاب و بىآبى چون ماهى در تابه بودم و وسيلهء خلاص از آن مهلكه مىطلبيدم و زور آورده دستهاى خود گشادم و قدم در طى آن بيابان نهادم تا شب ميرفتم چون پاسى بگذشت در آن بيابان آتشى ديدم بعد از دو ساعت بدانجا رسيدم خيمهاى بود قدرى آب خواستم آن خود منزل آندزد بود با تيغ برهنه بيرون بدويد و مرا گرفته بر خاك افكند زنيكه با او در آنجا بود التماس نمود كه او را در اينجا مكش لاجرم مرا اندك راهى برده از پاى درآورد و بر سينهام نشست خواست كه تيغ براند كه بيكبار شيرى حمله آورد و او را درربود و بموجب اللهم ادفع الظالمين بالظالمين و أخرجنا من بينهم سالمين دفع شر او نموده من بعد از لحظهاى كه با خود آمدم در خيمهء او رفته و آن زنرا كه به اسيرى برده بود به وطنش بازرسانيدم و اموال دزد را تصرف نموده از بليهء فقر و فاقه خلاص شدم آرى بيت : كژدم در نيش كرده نشتر * و ز نيش زدن كشندش اكثر [ 307 - قراخطا و سلطان محمد خوارزمشاه ] 307 من بدايع الوقايع چون پادشاه قراخطاى كه او را گورخان نيز خوانند پيوسته متعرض ممالك خوارزمشاهى گشته دست تعدى و تعرض برعيت و سپاهى دراز ميكرد و از روى نخوت پيكان نزد سلطان محمد بن تكش كه بعد از فوت پدر در پنجشنبه نوزدهم رمضان سنهء 596 ست و تسعين و خمسمأة موافق بيچىئيل بر سرير سلطنت موروثى نشسته بود ارسال داشت و تحكمات بطريق ايام تكش خان ميكرد و سلطانرا غرور جاه و بسطت ملك و كثرت سپاه از آن اهانت در هيجان آورد و مواضعه گوشكك حاكم نايمان كه در باب رفع گور خان بسلطان كرده بود اضافهء آن شد بالجمله سلطان با لشكر متوجه دفع گور خان گشته در محلى كه سپاه قراخطاى و خوارزمشاه به يكديگر رسيدند و آغاز كارزار كردند اسپهبد كبودجامه بنابر مواضعهء كه با گور خان داشت پشت بر معركه كرده فرار نمود و صفوف او از هم برآمده گردى عظيم برخاست چنان كه از كثرت غبار هر دو لشكر به يكديگر افتاده همديگر را غارت ميكردند و هريك به طرفى ميدوانيدند و غالب و مغلوب معلوم نميشد چون سلطان و بعضى خواص به لباس مخالفان برآمده بودند بميان ايشان افتاده او را نشناختند و بعد از چند روز خود را بلشكرى كه در كنار آب فناكت بود رسانيدند [ 308 - سلطان محمد و غزنين . ] 308 من النوادر چون سلطان محمد در سنهء 611 احدى عشر و ستمأة بعد از مرگ تاج الدين ايلدز غلام ملك شهاب الدين غورى كه والى غزنين بود لواى كشورگشائى بدانجا افراشته بيمزاحمت غير ، آن ممالك به تصرف درآورد و حسب فرمان منشيان سنجر و اسكندر ثانى در القاب خدايگان افزودند خدام فلك احتشام بنابر صيت عظمت