قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

163

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 303 - منازعهء سلطان شاه با تكش . ] 303 من المشاعرات چون اتسز در سنهء 551 احدى و خمسين و خمسمأة در خرم‌دره به مرض بفجأه رحلت نمود پسرش ايل ارسلان قايم‌مقام پدر گرديد اما بعضى از مؤرخين روايت نموده‌اند كه در آن اوقات كه اتسز در خبوشان مريض گشته بود در اوان مرض روزى آواز قارى بگوشش رسيدند ما را گفت خاموش باشيد نيك گوش داشت اين آيه را شنيد وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ لاجرم دل بر هلاك نهاده هم در آن چند روز بمرد القصه ايل ارسلان نيز بعد از آنكه هفت سال حاكم باستقلال بود در نوزدهم شهر رجب سنهء 558 ثمان و خمسين و خمسمأة ملك را وداع نموده پسرش سلطان شاه به حكم وراثت ولايت‌عهد و والى شد و برادر مهترش تكش در باب ملك با او تنازع نمود و سلطان شاه كه بجودت طبع وحدت ذهن اتصاف داشت اين رباعى را گفته نزد برادر فرستاد . رباعى : هرگه كه سمند عزم من پويه كند * دشمن ز نهيب تيغ من مويه كند ديگر ز رسول و نامه برنايد كار * شمشير دو رويه كار يكرويه كند تكش را پسرى بود ملكشاه نام حسب الاشارهء پدر در جواب عم نوشت نظم : صد گنج ترا خنجر بران ما را * كاشانه ترا مركب و ميدان ما را خواهى كه خصومت از ميان برخيزد * خوارزم ترا ملك خراسان ما را سلطان شاه در جواب ملكشاه نوشت نظم : ايجان عم اين غم ره سودا گيرد * وين قصه نه در شما نه در ما گيرد تا قبضهء شمشير كه پالايد خون * تا آتش دولت كه بالا گيرد [ 304 - سرانجام كار سلطان شاه با تكش . ] 304 حكايت چون قريب دو سال ميان برادران نايرهء جنگ و جدال اشتعال داشت آخر الامر تكش غالب گشته سلطنت خوارزم بر او مقرر و مسلم شد سلطان شاه بتغلب والى بعضى ولايت خراسان شده در سلخ رمضان سنهء 589 تسع و ثمانين و خمسمأة والى روحش دست از تصرف مملكت بدن كوتاه كرده مملكتش نيز ضميمهء ملك تكش گرديد و روزبروز كوكب اقبال تكش ارتفاع پذيرفته دندان طمع در عراق نيز تيز كرد و در آنوقت والى آنجا سلطان طغرل بن ارسلان سلجوقى بود كه در شجاعت يگانه دوران و در كارزار سرپنجهء رستم و اسفنديار را برتافته و در سخنورى و خوش‌طبعى مرتبهء ظهير و انورى يافته و اين رباعى از نتايج طبع وقاد آنسرور ارباب سداد است رباعى : ديروز چنان وصال جان افروزى * امروز چنين فراق عالم‌سوزى افسوس كه در دفتر عمرم ايام * آن را روزى نويسد اين را روزى تنبيه : گويند در حينى كه سلطان بنابر تصاريف زمان پريشان گشته گرد جهان ميگرديد اين رباعى گفته بوالى ارمن روانه داشت رباعى :