قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

155

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بود باقى اجناس را از اين قياس توان كرد . [ 293 - كشتن فدائيان وزير آمر اسماعيلى را ] 293 و منها در تاريخ يافعى مذكور است كه چون ملك افضل شاهنشاه وزير الآمر به احكام اللّه اسماعيلى را فدائيان نزارى بزارى تمام در شهور سنهء 515 خمس و عشر و خمسمأة بكشتند از جملهء متروكات او ششصد هزار دينار بود و دويست و پنجاه ظرف مملو از نقرهء ووانى از زر مرصع كه جوهريان او را به دوازده هزار دينار قيمت كرده بودند و صد ميخ زر كه هريك صد مثقال وزن داشت و پانصد صندوق پر از نفايس اقمشه و هفتاد و پنجهزار اطلس و ماده‌گاو و گاوميش و بز و ميش چندانكه هرساله شخصى شير آنها را سى هزار مثقال زر اجاره نموده بود القصه در خلال آن احوال سليمانشاه عمش از حبس گريخته عظماى امرا چون اتابك ايلدگز و البيقوس كون‌خر و فخر الدين زنگى و الب ارغون و غيرهم باهم اتفاق كرده بر سر سلطان محمد آمدند سلطان محمد را تاب مقاومت ايشان نبود بجانب اصفهان گريخته عامه رعيت و سپاه دل بر پادشاهى سليمانشاه نهادند و خاطرها بسرورى او قرار يافت اما چون وى بىاقبال بود بيجهة به خود توهمى راه داده شب از امرا بگريخت و چنگ در دامن مذلت آويخت بيت : پيش از من و تو بر رخ جانها كشيده‌اند * طغراى نيك‌بختى و نيل بد اخترى آن را كه طوق مقبلى اندر ازل خدا * روزى نكرد چون نكشد غل مدبرى اولياى دولتش دست از هم داده هريك به طرفى رفتند و سلطان محمد معاودت نموده بىتشويش و تفرقه بر سرير كامرانى نشست ما شاء الله كان و ما لم يشأ لم يكن نظم : بنااميدى از اين در مرو بزن فالى * بود كه قرعهء دولت بنام ما افتد [ 294 - نزاع سلطان محمد و متقى عباسى . ] 294 حكايت ميانهء سلطان محمد و متقى عباسى نزاعى كه بود به صلح انجاميده سلطان دختر وى تركان خاتون را بخواست چون عروس را بحدود همدان آوردند هرچند بيحضور بود بالضروره او را استقبال فرمود و هم در اثناى راه در ذيحجه سنهء 554 اربع و خمسين و خمسمأة سفر آخرت پيش گرفت و در تاريخ فناكتى مذكور است كه او به علت سل و دق بمرد و در آن اوقات كه از عطيهء زندگى نوميد شد فرمود تا تمامى امرا و لشكر سوار گشته صف كشيدند و تمامى اموال و اسباب بيكرانه كه در خزانه بود با جوارى و غلامانى كه داشت بر وى عرضه كردند و او بديدهء حسرت بدانها مينگريست و بهايهاى ميگريست و ميگفت اينهمه لشكر و مال و زر و زيور و لآلى يكذره رنج مرا كمتر نتواند كرد و يكدم بر عمر من نميتواند فزود آه بدبخت آنكسانى كه خاطر بر جمع اسباب دنيا ميگمارند و آن را از اسباب فراهمى ميشمارند نظم : سكندر كه بر عالمى دست داشت * در آندم كه ميرفت عالم گذاشت ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى