قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

144

تاريخ نگارستان ( فارسى )

چون شد ز قضا مدت عمرم نود و شش * اندر سفر از ضربت يك كارد بمردم بگذاشتم آنخدمت ديرينه به فرزند * او را به خدا و به خداوند سپردم [ 269 - وفات سلطان در بغداد . ] 269 من البدايع هم در آن ايام سلطان بدار السلام بغداد رسيده بروايت ابن جوزى ميخواست كه مقتدر را از بغداد اخراج نمايد چه از رهگذر دخترش كه در حبالهء نكاح مقتدر بود و از وى رنجيده باصفهان رفته و بعد از اندك وقتى مرده بود غايت كدورت را داشت لاجرم كس نزد مقتدر فرستاده پيغام داد كه ترا در اين شهر نميبايد بود و محصلان غلاظ و شداد بر او گماشته هرچند خواست كه او را تا يك ماه مهلت دهند بهم نرسيد تا آنكه مقتدر وزير سلطان را خواسته آغاز استغاثه نموده وزير نزد سلطان آمده شفاعت كرد تا بده روز قرار يافت قضا را چون سلطان از نماز عيد فطر بازپرداخت به شكار رفته بهر طرف ميتاخت گرمى هوا در وى اثر كرده رنجور شد و در پانزدهم شوال سنهء مذكور بمرد معزى شاعر در آن باب گفته نظم رفت در يكمه بفردوس بر اين دستور پير * شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار * مهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر [ 270 - منجم موصلى و خواجه نظام الملك . ] 270 من بدايع الاحكام در چهار مقاله مذكور است كه منجم موصلى سالها در سفر و حضر ملازم ركاب خواجه بودى و از وى تخلف ننمودى و خواجه نيز در مراعات او بذل جهد فرمودى جامى : پشت او چون كمان بقبضهء شيب * متصل در كمانش سهم الغيب هرچه از آسمان خبر دادى * تير حكمش خطا نيفتادى پير چون تير شكسته ميل گوشه‌گيرى كرد و خواجه وظيفه و راتبهء او را در نيشابور مقرر داشته ويرا بدانجا فرستاد اما در حين وداع به دو گفت زمانه كى رقم عدم بر وجود من خواهد كشيد بيت : گردد به روى صفحهء خاك استخوان دست * از بهر حرف تجربهء ديگران قلم موصلى گفت بعد از مرگ من بششماه و خواجه تا او در حيات بود بوظايف مراعات او پرداخته همواره از واردان خبر سلامتى او استفسار نمودى تا آنكه جامى ز اين حكايت گذشت سالى چند * بود خواجه به حال خود خورسند ناگهان قاصدى رسيد از راه * از نشابور و اهل آن ناگاه خواجه احوال موصلى پرسيد * گفت مسكين بخواجه جان بخشيد و چون برأى ملك آراى خواجه پرتو انداخت كه پير فقير در منتصف ربيع الاول سنهء 485 خمس و ثمانين و اربعمأة درگذشته است انديشهء سفر آخرت كرده بلوازم آن