قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

130

تاريخ نگارستان ( فارسى )

و امتعه و اسلحهء بينهايت خدمت حسام الدوله ارسال داشت صاحب بن عباد . مصراع : باوجود علو همت و داد اينمعنى را با تبذير و اسراف حمل ميفرمود فخر الدوله بفراست دريافت و روى به صاحب آورده گفت اگر همهء ملك و مال مكتسب و موروث در وجه تاش ايثار كنم هنوز از هزار يكى و از بسيار اندكى حقوق ايادى ويرا عذر نخواسته باشم از جمله در آن ايام كه در نيشابور بودم چنان به من رسيد كه برادرانم مكاتيب به دو نوشته در طلب من مبالغه از حد گذرانيده و به او مبلغى كرامند نيز تعهد فرموده‌اند قضا را هم در آن نزديكى پسر عمم بختيار بدست عضد الدوله گرفتار گشته از پا درآمد غالب ظن من آن بود كه وى مرا بديشان خواهد سپرد و در آنشب از غايت وهم و هراس و خيالات ناشى از كمال وسواس مرا خواب نبرده مضمون اين بيت نصب العين من بود نظم : ز اين گونه كز قضا و قدر در كشاكشم * در حيرتم كه كار من آخر كجا كشد صباح حاجب تاش بدر سراى من آمده و بعد از اجازه درآمد من بالكليه قطع اميد كردم حاجب از جانب صاحبش دعا رسانيده گفت امير يكدمى استدعاى قدوم شما را دارد اين معنى نيز علاوهء آنها شده القصه با خاطر مشوش و حالى ناخوش روى به راه آوردم چون با وى اتفاق ملاقات افتاد بيشتر از آنكه معهود بود بتقديم رسانيده مرا يك مرتبه از آن تشويش كه داشتم اطمئنان بخشيد و روى به من آورده گفت نميخواستم كه نوشته‌هاى برادرانت را به تو نمايم چون اين معنى مستلزم سوء ظن و موجب تفرقهء خاطر شما بود لاجرم آنها را به تو مينمايم و سوگند كلان ياد كرد كه يكتار موى ترا به تمام عراق ندهم و اگر توفيق رفيق گردد بكوشم تا ترا بملك موروثى رسانم و چندى از اين مقوله بيان كرد تا مرا بالكليه اطمئنان حاصل شد اكنون اى صاحب چگونه چنين كسى را كه بيسابقهء معرفتى و بيعلاقهء محبت و مودتى بىآنكه بر ذمت او حقى ثابت شده باشد و دربارهء من اينهمه مردمى بتقديم رسانيده باشد باوجود قدرت مكافات معذور دارم و نام خود را در عداد حق ناشناسان درآورم آخر ، تاش پسنديده معاش در شهور سنهء 399 تسع و تسعين و ثلثمأة در وباى مفرطى كه در جرجان و استرآباد دست داده بود فرورفت و احسن المقال نظم : ز اتش قهر و با گرديد ناگاهان خراب * استرآبادى كه خاكش بود خوشبوتر ز مشك اندران از پير و از برنا كسى باقى نماند * آتش اندر بيشه چون افتد نه تر ماند نه خشك [ 244 - احمد بن خالد صيرفى كاتب . ] 244 تمثيل در بعضى از كتب مسطور است كه عبد اللّه بن سليمان بن وهب گفت روزى در سامره در خدمت پدرم در ديوان نشسته بودم كه احمد بن خالد صيرفى كاتب درآمد پدرم را چون نظر بر وى افتاد از جاى جسته او را بر صدر مسند