قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
106
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 202 - سلطان محمود و بت معلق . ] 202 من الغرائب در جامع الحكايات مذكور است كه در بتخانهاى يكى از ولايات ، سلطان محمود بتى ديد كه معلق ايستاده بود و به هيچ چيز قائم نه سلطان را حيرت دست داده سر آن از حكماى زمان استفسار نمود گفتند تمامى سقف و جدار آن از سنگ مغناطيس است و اين بت از آهن پس قوت جاذبه از اطراف و جوانب بدان سمت تساوى دارد لاجرم در ميانه ايستاده به هيچ طرف مايل نيست چون حسب الامر سلطان يك ديوار از آن ويران كردند بتك سرنگون افتاد . ديگر چندين كان بود كه زر خالص از زمين ميرست و ياقوت همهء ممالك هند را معدن سرانديب بود كه از توابع آنجاست بدانگونه كه معروض افتاد سلطان دل از غرائب هند نميكند و به زودى ميل بازگشت نداشت اما اولياى دولت از روى خيرخواهى معروض داشتند كه عرصهء خراسانرا كه به چندين مصاف مصفا ساختهء و بر سر آن جواهر نفوس نفيسه ايثار گشته گذاشتن و سومنات را دار السلطنه گردانيدن از مصالح ملكى بديع است چون اين معنى در معرض قبول افتاد سلطان ميل معاودت نموده فرمود كه كسى جهت حفظ و ضبط آنمملكت مقرر گردانند اعيان دولت با هواداران و دولتخواهان آنجا مشورت كرده گفتند كه هيچ طايفهء از سلاطين اين ديار در حسب و نسب بدابشليمان نميرسد و امروز از آن دودمان يكى مانده و بكسوت براهمه بحكمت و رياضت مشغول است اگر سلطان اين مملكت را به دو دهد شايستهء آن هست اما بعضى بر اين گفتار خرده گرفته گفتند او شخصى بدخلق است و بذل الهى گرفتار و ترك اعراض او از دنيا نه به اختيار است . نظم : سر گاو عصار از آن دركه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است بلكه چند نوبت در دست برادران خود اسير گشته و بجان زينهار خواسته اما دابشليم ديگر هست از اقارب او بسى عالم و عاقل و براهمه او را بحكومت معتقدند و حالا در فلان ولايت پادشاهست اگر سلطان اين ولايت را به دو شفقت فرمايد باج و خراجى كه مقرر شود باوجود اين بعد مسافت بيخلاف بخزانهء عامره رساند سلطان گفت اگر نزد من مىآمد مملكتى به دو تفويض ميشد و اين همه مملكت را به كسى كه در سلطنت جائى متمكن باشد و تا غايت از او خيرخواهى بوقوع نينجاميده رجوع نمودن از حزم دور است القصه سلطان ، دابشليم مرتاض را طلب داشته دارائى آنجا را به دو مرجوع داشت و او باج و خراج را ملتزم گشته گفت از اقوام من دابشليم ديگر هست و ميان من و او كدورت قائم است دور نيست كه چون موكب سلطان دور شود لشكر بر سر من كشيده و چون مرا هنوز عدت و تمكينى حاصل نيست غالب آيد اكنون اگر سلطان بجانب او توجه نموده شر او را بالكليه مندفع كرده باشد . مصراع : كرده باشى رحمتى آنگه بجان خويشتن .