محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1099
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
استعمال ضرب فرياد و افغان ، از ضرب مضراب تكرار گفتار تار ، چهارتار تذكار گسيخت و از فرط ناخنك دلخراش گفتوشنود ، رابطهء طنبور منظور را از هم ريخت . عاقب صورت سازش كه در دستى حجاز مجاز بود از دايرهء حقيقت خارج و زمز [ مهء ] مدارائى كه در پردهء بيات مماشات مندرج بود از سرحدّ عراق وفاق تجاوز نمود و فغان و افغان بلند ، و غوغاى گيرودار اوج گرفت و مخالفين در بردن كدخدايان و كلانتر مصرّ ، و ايشان در بيرون رفتن منكر ، و در اين اخير همگى متفكّر ، خصوصا سلالة السادات العظام و نجيبة النجباء الكرام شهريار عاليمقام ميرزا حبيب اللّه كلانتر را كه عقل قاصر ، و شعور فاتر ، و خيال متحيّر ، و جان شيرين ، و افغان كافر ، و كارى كه به عقل برنيايد ديوانگى در او ببايد را مكنون خاطر ، و بنا را بر جواب گذاشت و از مردم شهر فرياد - زديم بر صف رندان هرآنچه باداباد - بر خط ست شر باشران ناخنكچنگ را به جنگ آشنا « 1 » ، و معركهء بزم به رزم مبدّل و مهيا . آن قوم بىاندازه متهوّرانه به انداز دستانداز دروازه آمد . اهل حصار منصوروار در مقام جواب و اشتلم درآمده توپ رعدآشام به هوادارى زبان شعلهفام را از كام بام برج انتقام فرار ، و دورانداز نفس ، دراز كردن سر كسى از حصار استظهار بگفتار - گلوله تا كه بود باب سينهء اعداست - دراز . و نسيم : هوا مخالف و همدم سگ و مصاحب سنگ * به جاى نالهء مطرب صداى توپ و تفنگ به اهتزاز آمد ، و صداى هوشرباى چنگ جنگ در كرهء مينارنگ پيچيده ، و حوصله از شير و زهره در بر نهنگ در قعر بيشه و فرهنگ طلبيد . غلغلهء ولولهء زلزله در سلسلهء فوجموج ، و دمدمهء خرخشه بر سطح اوج ، و از نوا و نفير و جوش و خروش گوش فلك ازرقپوس گرديد ، و هنگام شورنشور يوم ينفخ فى الصور شد . بد بديد : معركهء رزم چنان گرم شد * كز تف آن قرص زمين نرم شد از ضرب ريختك گلوله و سنگ ، آن مقامبازان بىدرنگ ، تصنيف بشكن بشكن بيش ، و ساز روانى قرار و همدم خويش ساخته ، يكى از قدراندازان راستنشان ، محمدنشان را نشان ، و نگينخانه زانويش به خر مهرهء گلوله
--> ( 1 ) . مفهوم عبارت روشن نشد .