محمد حسن خان اعتماد السلطنه

676

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

شنيد كه ميرزا اسكندر جمعى از امرا و عساكر خود را به فتح ساوه فرستاده آنها اين بلد را محاصره نموده‌اند ، ميرزا شاهرخ قشونى به ساوه فرستاد در اين ضمن امرا و عساكر ميرزا اسكندر به طرف ميرزا شاهرخ مايل شده ترك تبعيت و اطاعت ميرزا اسكندر را گفتند و موكب ميرزا شاهرخ به ناحيهء ساوه آمد و عازم اصفهان گرديد . ميرزا اسكندر لشكرى به قصد جنگ با ميرزا شاهرخ تجهيز نموده به استقبال آمد چون فئتين مقابل شدند ميرزا اسكندر دانست كه با لشكر ميرزا شاهرخ نمىتواند مقاومت نمايد به اتّفاق سرداران فارس و عراق راه فرار پيش گرفت عساكر ميرزا شاهرخ آنها را تعاقب كرده جمعى را بكشتند و ميرزا اسكندر به زحمت خود را به شهر اصفهان رسانيد و موكب ميرزا شاهرخ در چهارم ربيع الاول به ظاهر اصفهان نزول نمود و اين شهر را محاصره كرد و بعد از پنجاه روز در دويّم جمادى الاولى جنگ سختى فيما بين روى داد پس از كشش و كوشش بسيار و خون‌ريزى زياد ميرزا اسكندر مغلوب شده فرار نمود قشون ميرزا شاهرخ او را تعاقب كرده گرفتند و نزد ميرزا شاهرخ آوردند ميرزا شاهرخ او را به ميرزا رستم سپرد و ميرزا رستم برادر خود يعنى ميرزا اسكندر را كور كرد و قبل از آنكه اصفهان مفتوح و مسلّم عساكر ميرزا شاهرخ شود ملازمان ميرزا اسكندر كه در فارس بودند از در انقياد و اطاعت ميرزا شاهرخ درآمده بنابراين فارس و اصفهان از ميرزا اسكندر منتزع و ضميمهء ممالك ميرزا شاهرخ گرديد و حكومت عراق را به ميرزا رستم داد ، و قلاع بروجرد و نهاوند و لرستان را به ميرزا بايقرا ابن عمر شيخ و حكمرانى رى را به ميرزا آيجل بن ميرانشاه و بلدهء قم را به ميرزا سعد وقاص تفويض كرده خود روانهء شيراز شد و حكومت فارس را به اسم امير [ مضراب بهادر كرد ] « 1 » اما او درگذشته لهذا حكومت فارس مخصوص ميرزا ابراهيم سلطان گرديد و ميرزا شاهرخ از فارس به يزد آمده از آنجا به راه بيابان قهستان متوجّه هرات گشته در بيست و دويّم رجب

--> ( 1 ) . متن به سبب شكستگى حروف ناخوانا شده بود به استناد مطلع سعدين و مجمع بحرين به تصحيح محمد شفيع جلد 2 ذيل وقايع سال 817 تكميل شد . عين عبارات مطلع سعدين اين است : « امير مضراب بهادر به ايالت آن مملكت مقرر شده . . . و در آن ايام امير مضراب را عارضه‌اى عارض شد . . . و مرغ روحش از تنگناى قفس قالب به فضاى جان فزاى عالم ارواح پيوست . . . آن حضرت . . . ميرزا ابراهيم سلطان را طلب فرمود » .