يحيى بن احمد عبد الله السيهرندى

95

تاريخ مبارك شاهى ( فارسى )

اين عبيد شاعر از ملازمان و خدمتگاران شيخ الاسلام شيخ نظام الحق و الشرع و الدين بود - و با امير خسرو دايما عكس ميكردي - بسبب آن خاطر عاطر شيخ المشايخ متردد ميشد - درين اثنا هنودى پيش آمد و مسلمان شد - شيخ نظام الدين او را تربيت ميكرد - يك روز او را دو مسواك دادند - آن نو مسلمان عبيد را پرسيد كه اين مسواك را بچه طريق كنم - آن بدبخت گفت يكى در دهن كند و يكى در كون - او هر روز همچنين ميكرد - تا دبر او آماسيده گشت - يك روز پيش شيخ المشايخ غمگين آمد - و گفت اى شيخ دو مسواك كه شما لطف فرموده بوديد يكى بغايت خوب است كه در دهن ميكنم و دومى نهايت بد است كه در دبر ميكنم - بشرهء شيخ المشايخ متغيّر گشت - فرمود كه اين‌چنين كردن ترا كه اموخت - گفت عبيد شاعر - فى الحال شيخ از زبان درر بار فرمودند كه اى عبيد با چوب بازى ميكني - از ان بار هر يكى دانستند كه اين شخص را بر دار خواهند كرد تا سخن شيخ بنفاذ رسيد - و اين قصه در سنه اربع و عشرين و سبعمائه بود كه « 1 » الغ خان را باز در تلنگ نامزد كردند - راى لدر مهاديو باز حصارى شد - بعد « 2 » چند روز به زخم تير و ناوك و سنگ و مغربي - حصار دروني و بيروني بگرفت - و ارنكل « 3 » را فتح كرد - راى مذكور را با تمامى رايان « 4 » با زن و بچه و خزاين و پيلان بدست « 5 » آورد و فتح‌نامه در حضرت فرستاد - در شهر « 6 » قبها بستند و شاديها كردند - و تمام « 7 » ولايت تلنگ در ضبط آمد - مقطّعان و كاركنان خود نصب فرمود - و از تلنگ جانب

--> ( 1 ) M . در دار كردند سنه اربع و عشرين و سبعمائه الغ خان را ( 2 ) B . بعد سه چند ( 3 ) M . رانكل ( 4 ) B . رايان دايگان و زن ( 5 ) M . برداشته آورد ( 6 ) M . فرستاد چون بدهلي رسيد قبها ( 7 ) M . omits تمام