ملا شيخعلى گيلانى

72

تاريخ مازندران ( فارسى )

مبلغى به سبيل خراج قبول كرده ، متضمن فتح عراق شد و با لشكر معاودت نموده . ماكان از او گريخته در نيشابور و از آنجا به بخارا رفت . نصر بن احمد سامانى حكومت نيشابور را به دو داده . ماكان بعد از اندك وقتى مخالفت آغاز كرده ، امير نصر ابو على محتاج [ او ] را در خلوت طلبيده ، نصيحت و تعليم حرب مىنمود . گويند در وقت مكالمت ، عقربى به درون قبا و پيراهن او مىگرديده و نيشها مىزده و به ابو على اصلا اظهار نمىكرده . بعد از اتمام نصايح بيرون آمده ، رخت از بدن كنده ، هيجده جا بدنش را نيش زده بوده است . امير نصر واقف گشته گفت « چرا در پيش من دفع آن نكردى تا اين همه نيش بر تو نمىزد ؟ » گفت « من كه اينجا سخن ترا باز گذاشته ، به دفع عقرب و نيش او پردازم ، آنجا با دم شمشير مخالف تو چه خواهم كرد ؟ » امير نصر تحسين كرده و در مرتبه‌اش افزود . ابو على در نيشابور آمده ، اسفار نيز به دو پيوست و تيرى در خود ماكان رسيده از پيشانى به پس سر بدر رفت . در نسخه‌اى خواندم كه سى نفر بر وى نيزه بند كرده ، به زحمت از اسب جدا كردند . ابو على به اسكافى نام منشى گفت « صورت حال را مختصر بنويس تا نزد امير نصر ارسال دارم . » اسكافى نوشت كه « و اما ماكان صار كاسمه . » اسفار بن شيرويه بر ملك نشست . اهالى مازندران و رستمدار جمع مطيع گشتند . المقتدر باللّه العباسى پسر خال خود - هرون بن عرب - را بدفعش ارسال داشت و اهالى قزوين با وى موافقت كردند . اسفار فايق آمده ، قزوين را قتل‌عام نمود و سالار طارم نيز دم عصيان مىزد . مرداويج بن زيار ملازم و سپهسالارش بود . وى را به دفع سالار طارم فرستاد . مرداويج و سالار در خفيه با هم مواضعه كردند كه اسفار را برانداخته ، مرداويج پادشاه شود و روى به استيصال اسفار آورده . وى خبردار شد و با چند نفر غلامان به