ملا شيخعلى گيلانى

41

تاريخ مازندران ( فارسى )

و در پاى ابو جعفر افتاد . ابو جعفر لگدى بر دهانش زده ، ضاربان كارش را ساختند و جسدش در گليمى پيچيده ، از داعيان هركس كه درمىآمد ، به دو مىنمودند و همان ساعت پى ارسال خزاين از زبان ابو مسلم كتابتى به سنباط نوشته ، مهرش را درست بدان مكتوب زدند . سنباط دانست كه كار ابو مسلم نيست . از خزاين آنچه به كار مىآمد ، به جهت مشاركت ملت ، نزد اسپهبد خورشيد گبر فرستاد و تتمه را بر لشكر قسمت نموده ، جنگ را آماده گشت و مىگفت كه چون ابو جعفر مىخواست كه ابو مسلم را بكشد ، به صورت مرغى شده ، پرواز نموده و حالا در فلان قلعه مصاحب مهدى بن ابو جعفر است . خلقى بر سر او جمع گشته ، از رى به قزوين تاختن كرد و زنان و فرزندان اهل اسلام را بسيار اسير كرد . خليفه جهور بن مرار العجلى را به جنگ او فرستاد و در روز مقاتله زنان و فرزندان مسلمانان را بر شتران سوار كرده ، پيش صف نگاه داشت ، تا آلات حرب بر آنها بخورد . اعراب عملى چند كرده ، شتران رميدند و موجب شكست لشكرش اين شد و موازى هشتاد هزار نفر از سپاهش در آن معركه به قتل رسيدند . او سالم مانده ، به جانب اسپهبد خورشيد روان شده . اسپهبد پسرعم خود - طوس - را به استقبال او فرستاد . چون نزديك رسيدند ، طوس بىتعظيم پياده گشت . پنداشت كه او نيز فرود خواهد آمد . وى همچنان سواره مىراند . طوس گفت « من يكى از بنى اعمام اسپهبدم بىحرمتى شرط نبود . » گفت « اسپهبد كيست ؟ » طوس سوار گشته پهلوى او مىراند تا به هنگام فرصت شمشيرى زده سر آن گبر پركبر را از بدن خبيث جدا ساخت و پيش اسپهبد برد . خورشيد بر طوس نفرين كرد كه اين مرد التجابه ما مىكرد ، مروت نبود آنچه كردى . هرگز به تكبر او كسى نبوده . گيلانيان اين لفظ را به معنى تكبر فهميده ، متكبر را مىگويند كه فلان بغايت سنباط دارد و سنباط نام