ملا شيخعلى گيلانى
39
تاريخ مازندران ( فارسى )
مىدانست . التجابه هر صاحب تدبيرى كه بود مىبرد كه نوعى نمايند تا باز گردد . مكاتيب فريبآميز ، مصحوب رسولان چربزبان متعاقب روان مىكرد و عم خود داود را نيز فرستاد كه ميان او و ابو مسلم قواعد مودت مستحكم بود . ابو مسلم چون از عقبهء حلوان گذشت ، مجمزان متوالى به دو مىرسيدند . مضمون مكاتيب آنكه : يابن عم مرا در دست چندين هزار دشمن گذاشته به كجا مىروى ؟ عراق و خراسان خود از تست بازآ كه بلاد مصر و شام را به جهت خود ضبط نمائى . ابو مسلم چون به رى رسيد مكث نموده ، در ماندن و به خراسان رفتن و نزد ابو جعفر مراجعت كردن را متردد شده ، با خداوندان خرد مشاورت مىنمود . جمله مىگفتند « نمىبايد رفت . » روزى با مالك بن هاشم خزاعى گفت « حال من و ابو جعفر را چون مىبينى » گفت « چنان كه وقتى شيرى رانى در كف پا خليده ، در بيابانى افتاده بوده است و حركت نتوانست كرد و چرك وريم در آن جراحت جمع گشته ، از الم آن زبير و زفير آن به كرهء اثير مىرسيده . مردى بدان موضع وارد شده شير را بدان حال ديد و ترحم به حالش نموده گفت « آخر خلقى است از مخلوقات خالق اكبر » پيش رفته ، نى از كف پايش بيرون كشيد ، چرك وريم خارج شده ، درد تسكين يافت و فارغ گشته ، راست شد و آهنگ دريدن آن مرد كرد . فرياد برآورد كه من ترا از چنان بليه رهانيدهام ، به چه حجت مرا مىدرى ؟ شير گفت « تو بلفضولى ، مىتواند بود كه شير ديگر را به بلائى مبتلا ببينى و به استخلاص وى كوشيده ، فارغ سازى ، او نجات يافته بيايد و به قهر و جبر اين سرزمين را از من بستاند ، مرا آواره سازد » و اين مثل بدان گفت كه يعنى بنى عباس را تو بيرون آورده به خلافت نشانيده ، ترا بدان مىكشند كه مبادا ايشان را برانداخته ، طايفهء ديگرى را بر سرير خلافت بنشانى .