ملا شيخعلى گيلانى

38

تاريخ مازندران ( فارسى )

« بلى چنين است . » آزرده گشته آئينه را بر زمين زد و در حال تطير گرفته ، دوات و قلم برداشت و تاريخ زد . بعد از چند روز آبله بيرون آورده ، روز شصت و سوم فوت شد . و ابو مسلم چون در بئر معونه رسيد ، ابو جعفر گفت « يابن عم مىبايد كه به سرعت تمام خود را به كوفه رسانى ، مبادا كه با ديگرى از بنى عباس بيعت نمايند . » ابو مسلم به ايلغار با ده سوار جرار به كوفه درآمد و مردمان با داود - عم سفاح - بيعت مىكردند . ابو مسلم را ديده ، ترك بيعت داود نمودند . بعد از دو روز نيز ابو جعفر رسيد . با وى بيعت كردند . حال آنكه سفاح چون خليفه شد گفته بود كه از بنى عباس هركه امارت لشكر اختيار كرده ، مروان حمار را به قتل آرد ، بعد از من خليفه اوست . عم سفاح - عبد اللّه بن على بن عبد اللّه عباس - اين كار را قبول كرده ، با مروان جنگها كرد و مقتول ساخت و در مصر و شام حكومت مىنمود . چون خبر فوت سفاح و بيعت ابو جعفر بدان ديار شايع گشت ، بنا بر سخن سفاح ، سپاهى كه همراه او بودند با وى بيعت كردند . منصور ، ابو مسلم را به دفع او فرستاد . بيست و يك جنگ ميان هر دو شده ، هربار ظفر ابو مسلم را بود . آخر عبد اللّه عباس به هزيمت نزد برادر خود كه حاكم موصل بود رفت . وى نتوانست حمايت او كرد ، گرفته نزد ابو جعفر فرستاد . محبوس كرده ، طعام بسيار دادند و آب باز گرفتند تا بمرد . ابو جعفر از نهايت بخل و خست ابو الخصيب « 1 » را به معسكر ابو مسلم فرستاد تا اموال على عباس و مقتولان سپاه او را به جهت او ضبط نموده بياورد . ابو مسلم از اين عمل شنيع آزرده گشته ، گفت « من در خون چندين هزار كس امين بودم ، چه شد كه در اموال ايشان خائن گشتم . » از روى قهر و غضب سوار شد تا بلدهء رى عنان باز نكشيد . ابو جعفر او را مستلزم حمايت خود

--> ( 1 ) - اصل : ابو حسن الخيف .