ملا شيخعلى گيلانى

18

تاريخ مازندران ( فارسى )

گفت « حكم خداوند شده است كه آدم در بهشت است ، قدم بيگانه نمىبايد كه در آنجا برسد . گفت « تو مرا در دهان خود گرفته ببر ، سير بفرما و بيرون آر تا قدم من بدان مكان نرسيده باشد . » چون طاوس بيامد با او نيز راز خود در ميان نهاد ، هر دو راضى گشتند . مار آن مكار را در دهان گرفته ، برد و بهشت را سير مىفرمود . آن ملعون به مار گفت « مرا در پاى آن درخت گندم ببر . » چون برد ، نوحه آغاز كرده ، به هاىهاى بگريست . آدم در خواب بود . حوا با حور آنجا حاضر شده ، سبب بكا پرسيد . گفت « بهر شما كه از چنين جائى خواهند بيرون كرد . » حوا گفت « دليل اين چيست كه مار را بيرون مىكنند ؟ » گفت « برهان از اين روشنتر كه هركه ميوهء اين درخت را بخورد ، جاويد بدينجا مىماند و شما را از خوردن اين منع كرده‌اند و در اين باب سوگند به دروغ نيز خورد . قوله تعالى « وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ » « 1 » به قسم دروغ گفت آنچه مىگويم نصيحتى است و من از ناصحانم . حوا سه دانه از آن گندم چيده و دو دانه را خورد و يك دانه را براى آدم عليه السلام برد و گفت « سبب منع بواسطهء اخراج است . » آدم گفت « فرمان الهى را دست باز نمىبايد داشت كه ما را ضرر مىكند . » گفت « من دو دانه خوردم و او هيچ ضرر نكرد » و چندان وسوسه نمود كه آدم نيز آن دانه را بخورد ، سبب ضرر نكردن مر حوا را . اينكه در باب نخوردن آن ثمر عهد با آدم گرفته بود كه عهد با مرد است نه زن . « وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ » « 2 »

--> ( 1 ) - سورة الاعراف ، 7 ، آيهء : 21 . ( 2 ) - سورهء طه ، 20 . قسمتى از آيهء 115 .