ملا شيخعلى گيلانى

94

تاريخ مازندران ( فارسى )

در بالا . آقا مير خنجر خود مىخواست كه به آقا عماد بزند . آقا عماد خود را به دو ملصق مىساخت و كس را مجال كومك نبود . و پير قلى نام - ايشك اقاسى ميرزا - كه از كيفيت حال باخبر نبوده ، پنداشت كه آقا عماد به آقا - مير ظرافت مىكند . عصاى خود بىمحابا بر سر و گوش آقا عماد مىزد . بيم آن بود كه نوكران آقا [ مير ] از بيرون خبردار شده ، در اندرون بيايند و همه را بكشند . آقا مظفر ازيج كه مرد كهنه و سرخيل سيد مظفر بود ، اين وقت در سرا را پيش كرد ، تا از بيرون كسى نيايد . آقا مير از زير آقا عماد خلاص شده ، خنجر در دست ، قدم مىگذارد كه به مردمان خود برسد . سيد نعمت مرتضى تيرى زده بيفتاد . قريب به دروازه رسيده ، سيد جمال الدين المرتضى تير كارى زده ، گفت « اوى بكش » يعنى بار ديگر بكش . در لغت مازندران « اوى » بار ديگر را گويند . در تأسف گفت كه چرا من تقصير كردم . در اين اثنا بيفتاد و بمرد . اينچنين كار عظيمى كرده بنهايت غفلت در سارى روزگار مىبردند . تا در آن گرمى شمس الدين ديو كه از خويشان آقا مير بود با جمله ديوساران سواته‌كوه بيك ناگاه بر سرشان ريختند . سيد مظفر بر اسب بىزين سوار شده ، خود را به ازداركله رسانيد و بدر رفت و آقا عماد را كه زخمى بود ، پيش از اين واقعه در خانه برده بودند . برادر سيد مظفر - سيد حسين - لباس عورات پوشيده ميان زنان و قمايان ميرزا پنهان بود پيدا ساخته پاره پاره كردند . و براى پادشاه‌زاده تيرها كشيده ، وى بيچاره شده ، سپرى بر روى ، به هر طرف رفته مىگفت « اى تاجدار من بىخبرم با آقا شمس الدين بود . » و غولان سواته‌كوه ، انواع ناسزا بر آن پادشاه‌زاده مىگفتند . و شاه زاده را با مردم او ، ديوان گرفته ، جمله را به سواته‌كوه و از آنجا به سمنان بدر كردند . مقارن اين حال شاه طهماسب به رحمت حق و اصل شده ، شاه اسماعيل ولدش بر تخت نشست و در قتل شاهزاده‌ها ابن سلطان حسين ميرزا