محمد رضا واليزاده معجزى

201

تاريخ لرستان ( روزگار پهلوى ) ( فارسى )

سرباز از نصف جيره استفاده مىكرد و بالاخره نصف جيره به ثلث تقليل يافت . آخر الامر كه چمچمه به ته ديگ رسيد آه از نهاد سربازان برآمد ؛ زيرا از هيچ سويى فرجى نشد و ستونى به يارى آنان نرسيد . سربازان در سر دوراهى قرار داشتند يا ننگ تسليم به دشمن و دادن اسلحه را بايد به خود هموار سازند يا مردانه جان دهند ، كه جهان پايدار نيست . شاهبختى كه مغرور به تاكتيكهاى نظامى خود بود انتظار چنين روزى را نداشت و با خود مىگفت : په ! يعنى چه ، چرا من در هرجنگى مواجه با شكست مىشوم و در محاصره مىافتم . در محاصره خرم‌آباد امير احمدى به فرياد من رسيد . حالا در اين بيابان كه ارتباط من با همه‌جا قطع شده چه كسى به يارى من خواهد آمد . اگر امير اعظم ما را اسير كند چه خواهد شد ؛ آيا نقص كار از خود من است يا فرماندهان واحدها يا غلط بودن نقشه جنگ . وقتى كه غيرت و احساسات او طغيان مىكرد به خود مىگفت خير من بايد بميرم و تسليم نشوم . آنگاه در عالم خيال مرگ خود و نظاميان را كه از شدت گرسنگى و يا به ضرب گلوله از پا در آمده‌اند در نظر آورده و مىگفت : اين چه هوسى است كه من جان اين همه مردان و جوانان را كه غالبا داراى زن و فرزند و يا پدر و مادر مىباشند فداى خودخواهى و جاه‌طلبى خودم بكنم و به اين خيال واهى كه بعد از مردن ما ، ديگران مردانگى و ايستادگى و شجاعت ما را در مقابل دشمن ستايند اين همه نظامى را تسليم عفريت مرگ سازم . وقتى كه به فكر تسليم مىافتاد دفعتا خود را در معرض هزاران طعنه و شماتت مىديد و قيافه باصلابت رضا شاه در پيش او مجسم مىشد كه مانند شير ژيان خشمگين شده بود و زهره‌اش را آب مىكرد و مىخواست در همان عالم خيال خشك شود . بعد با خود مىگفت : پروردگارا پس تكليف من چيست و چه تصميمى بايد بگيرم . ماحصل كلام آن‌كه شاهبختى در ميان اين افكار دست و پا مىزد و در درياى خيال غوطه مىخورد كه دفعتا برق خوشحالى از ديدگانش جهيد . او معما را حل كرده بود . چرا اين اسبها را كه دارند از گرسنگى تلف مىشوند ، نكشيم و نخوريم ؟ گوشت اينها كه حرام نيست و جزو حيوانات ماكول اللحم مىباشند . بلى تيمسار موقتا راه چاره را كه تا مدتى تسليم آنها را به عقب مىانداخت يافته بود ، فعلا از گوشت اسبها استفاده كنند تا خداوند اسباب نجات آنها را فراهم سازد ؛ زيرا قدما گفته‌اند از اين ستون به آن ستون فرج است . « 1 » غافل از اين‌كه در زير پاى

--> ( 1 ) . هرچند اين مثل ريشه فارسى دارد ولى همه اهل لرستان آن را به كار مىبرند و جزو امثال رايج و متداول لرستان مىباشد . آقاى امير قلى امينى ، داستان آن را در كتاب داستانهاى امثال آورده است .