محمد رضا واليزاده معجزى
666
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
و كافى و شريف بودهاند . جوانى بوده بيست و هشت ساله ، چهار شانه ، قوى و ورزيده ، داراى صورتى قرمز و چشمانى كبود و دماغ برجسته و در وظيفهشناسى نظير نداشته است . در كتاب تحولات نظامى ايران مىتوان به اوضاع داخلى تيپ ژاندارمرى پادگان بروجرد كاملا وقوف حاصل كرد و دانست كه مستشاران سوئدى و افسران و افراد نيروى ژاندارمرى با نداشتن هزينه مرتب روزانه و تعويق چند ماه حقوق ، در واقع نيمه سير و نيمه گرسنه ، به اضافه مخالفتها و ضديتهاى خصمانه دولتين روس و انگليس كه با هر كار و نيروى مفيدى در ايران دشمنى مىورزيدهاند و باوجود كارشكنىها و موانعى كه در پيشرفت كار ايجاد مىكردهاند ، معهذا به هيچوجه از انضباط نظامى و حسن خدمت و وظيفهشناسى آنان كاسته نمىشد و بلكه هر لحظه شهامت و بردبارى آنان در مقابل حوادث سنگين و قويتر و بيشتر مىشد و در ميهنپرستى و وظيفهشناسى آنان كمترين فتور و تزلزلى راه نمىيافت . خلاصه كلام آنكه همه نويسندگان تاريخ نظامى ايران از نيروى ژاندارمرى اينطور تعريف و تمجيد كردهاند و الحق با تعليم و تربيت شاگردانى امثال كلنل محمد تقى خان پسيان و دهها افسر رشيد ديگر كه مايه افتخار ايران بودهاند ، هرچه از ژاندارمرى ايران در آن زمان تعريف كنيم باز هم حق مطلب را ادا نكردهايم . غرض از ذكر اين مقدمات آن بود كه نظام السلطنه اينبار يك چنين نيروى منظم و مرتبى را در دسترس خود داشت و وضع حكومتش با سابق كه گرفتار آن غارت و بلوا گرديد ، فرق داشت و با اتكاء به اين نيروى مهم مىتوانست دشمنان قديم لرستانى خود را به كيفر برساند . چون زمينه كار را از هر جهت مساعد دانست ، عدهاى از سركردگان لرستان را به بروجرد نزد خود خواست كه ترتيب امور را بدهد و جاده را براى رفتن به خرمآباد هموار سازد . اين بود كه هم مقام پيشكارى خود را به خوانين سگوند داده و مشغول تمهيد مقدمه و اسباب چينى به منظور از ميان بردن آقا ربيع و ديوان بيگى شد و چون با روحيه همكاران سابق آشنا بود با يك نامه مختصر آقا ربيعا را فريب داد و نامهاى به اين لحن به او نوشت كه من شما را مردى ساده و بىآلايش و صميم مىدانم و مىخواهم از وجود شما استفاده كنم . بدون ترديد و با خيال راحت به بروجرد حركت كنيد . آقا ربيعا با اين نامه مزورانه فريب خورده ، به اتفاق صيد والى خان والىزاده و خوانين چگينى و طولابى و على داد ساكى و فرهاد صارمى و عده ديگرى به بروجرد حركت كردند و هر اندازه اقوام و دوستانش او را از اين سفر منع كردند ، فايده نبخشيد و آخرش گفت : " ما يك بار به دنيا آمده و يك