محمد رضا واليزاده معجزى
644
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
روز بدين منوال گذشت . نظام السلطنه در همان روزهاى نخست خيال توقيف آقا ربيع را داشت ولى به اميد رسيدن ديوان بيگى نسبت به توقيف آقا ربيع تعجيل نكرد تا هردو نفر را در آن واحد توقيف نمايد لكن ديوان بيگى باوجود استخبار همه روزه از وضع مسافرين ، به ويژه آقا ربيع ، و استحضار كامل از محبتهاى نظام السلطنه نسبت به وى ، معهذا " سرى را كه درد نمىكرد بىخود دستمال نبست " و به بروجرد نرفت ، ولى از آن جايى كه اجل وى رسيده بود موقعى كه از شهر خارج شد كه در دسترس عمال نظام السلطنه نباشد ، به خانه همان كسى رفت كه از طرف نظام السلطنه مأمور كشتن او بود . چنانكه به داستان آن خواهيم رسيد . موضوع فرار ديوان بيگى از هيولاى خيالى مرگ و افتادنش به چنگ عزرائيل داستان آن شخص را به ياد مىآورد كه نزد سليمان رفت و تقاضا كرد به او فرمان دهد تا او را به هندوستان برساند . « 1 » نظام السلطنه وقتى كه از آمدن ديوان بيگى به بروجرد مأيوس شد ، با فاضل خان و شير محمد خان سگوند كه دوباره به بروجرد نزد او برگشته بودند ، به مشورت پرداخت كه باوجود نيامدن ديوان بيگى به بروجرد تكليف او دربارهء آقا ربيع چاغروند چيست ؟ و با صلاح و صوابديد اين دو نفر شبانه بدون اينكه احدى متوجه شود ، آقا ربيع و على داد ساكى برادر مشهدى عبد العلى ساكى را توقيف كردند ولى بعدا با اخذ التزامنامه از على داد ساكى كه مطلقا اين را نزد كسى افشا نسازد ، على داد را مرخص و آقا ربيع را در محلى مخفى و دور از انظار حبس كردند .
--> ( 1 ) . حكايت مزبور را جلال الدين مولوى در كتاب مثنوى چنين به رشته نظم درآورده ساده مردى چاشتگاهى دررسيد * در سرا عدل سليمانى دويد رويش از غم زرد و هردو لب كبود * پس سليمان گفت اى خواجه چه بود گفت عزرائيل در من اينچنين * يك نظر انداخت پر از خشم و كين گفت همين اكنون چه مىخواهى بخواه * گفت فرما باد را اى جان پناه تا مرا از اينجا به هندوستان برد * بو كه بنده كان طرف شد جان برد باد را فرمود تا او را شتاب * برد سوى خاك هندوستان بر آب روز ديگر رفت ديوان لقا * شه سليمان گفت عزرائيل را كان مسلمان را به خشم از چه سبب * بنگريدى بازگو اى پيك رب اى عجب اين كرده باشى بهر آن * تا شود آواره او از خانمان گفت اى شاه جهان بيزوال * فهم كج كرد و ربود او را خيال كه مرا فرمود حق كامروز هان * جان او را تو به هندوستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پر است * در هندوستان شدن او را دور ايدر است چون به امر حق به هندوستان شدم * ديدمش آنجا جانش بستدم