محمد رضا واليزاده معجزى

514

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

پافشارى و استقامت ميخ * سزد ار عبرت بشر گردد بر سرش هرچه بيشتر بكوبى * پافشاريش بيشتر گردد وى هردفعه كه با شكست مواجه مىشد دولت خيال مىكرد كه كارش تمام شده و از ميدان دررفته است ولى طولى نمىكشيد كه مجددا با حرارت و پشتكار زيادترى به كار پرداخته و سپاه ديگرى به ميدان مىآورد و تعجب در اين است كه باز هم مردم او را به حال خودش رها نمىساختند و پيرامونش را خالى نمىكردند و باز هم آلت دست او مىشدند و گويى در وجود او قوه جاذبه‌اى وجود داشت كه عشاير غرب را به سوى خود مىكشانيد و بدون اظهار خستگى تابع اراده او مىشدند و هر وقت نگارنده با يك يا چند نفر از هواخواهان شاهزاده وارد صحبت شده‌ام آنها آه سردى از دل پردرد برآورده مىگويند : « اقبال با ما سر موافقت نداشت و الا اگر سالار الدوله به سلطنت مىرسيد نان ما در روغن بود . » آن‌گاه شرح كشافى كه از سخاوت و مهربانى و رفيق بازى و نكته‌سنجى كلام و حسن خلق و ساير صفات عاليه او تعريف كرده ، مىگويند : « وااسفا كه او را بخت يار و گردش روزگار مددكار نبود و همه زحمات او و ما به هدر رفت . » اولين شكست سالار الدوله از قواى دولتى در جمادى الثانى سال 1325 بود و آخرين شكست او هم در ماه جمادى الثانى سال 1330 اتفاق افتاد . گويى ماه جمادى الثانى براى او شآمت داشت و مانند عدد 13 نحوست به بار مىآورد . سالار الدوله شش سال ( از 1325 تا اواخر 1330 قمرى ) براى نيل به مقام سلطنت كوشيد و در اين مدت پولها خرج كرد و انرژيها به كار برد . عشاير را مسلح نمود و سوق عساكر داد . خونها در راه هدف او ريخته شد و خانمانها به باد رفت و خانه‌ها به غارت برده شد ولى چون مقدر الهى بر شكست و ناكامى او تعلق گرفته بود ماحصل آن فعاليت‌ها جز آوارگى و دربه‌درى چيز ديگرى نمىبود . وى در آخرين شكست براى تحريك عرق عصبيت عشاير كردستان و كرمانشاه به خانه آنان پناهنده شد و براى جلب كمك آنان نقشه‌ها كشيد و سياست‌ها به كار برد و عواطف آنان را برانگيخته ساخت . آن‌گاه با والى پيشكوه ديدار كرد و سپس به پيشكوه هم آمد و با روساى طرهان ملاقات كرد و مذاكرات لازم را با آنها نمود . اميدوارى او در اين سفر اين بود كه علت بىقولى والى را بفهمد كه چرا در جنگ با فرمانفرما خلف وعده كرد و كسى را به يارى او نفرستاد . والى در قبال اين بدقولى عذرهايى آورد و شاهزاده بالاخره پىبرد كه والى او را گول مىزند ولى حقيقت امر اين است كه والى مرد قوىالقلبى نبود كه بتواند با دولت جنگ كند و چنان مردانگى و شهامتى هم نداشت كه صريحا به شاهزاده بگويد تو را كمك نمىكنم او مىخواست