محمد رضا واليزاده معجزى
434
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
از اينجا عبور كند مگر اينكه راه را كج كرده و از بىراهه برويم . امام جمعه و احمد ميرزا در اين گفتگو بودند كه دفعتا قريب پنجاه نفر سوار از دور ديده مىشدند كه با تاخت به سوى آنها پيش مىآمدند . كاروانسرايى بر آنها نزديك بود . احمد ميرزا گفت : « بهتر اين است كه به اين كاروانسرا پناهنده شويم و آنجا را سنگر سازيم . » امام جمعه جوابداد كه پناه بردن به اين كوه بهتر است زيرا ممكن است كاروانسرا را محاصره نمايند و گرفتار شويم . سايرين با رأى اخير موافقت كردند . وقتى سوارها ديدند كه اينها متوجه كوه شدند ، به تصور اينكه سواران بختيارى و طرفداران دولت مىباشند ، شروع به تيراندازى كردند و اينها هم با سرعت خود را به كوه رسانيدند ولى متأسفانه معلوم شد احمد ميرزا با پسر شش هفت سالهاى كه با خود داشت ، به همراه آنها نيست . سوارها خود را به كاروانسرا رسانيدند و چون اسبهاى آنها خسته بود ، ديگر نتوانستند در تعاقب امامجمعه و سواران او از كوه بالا روند و لذا از همانجا شروع به تيراندازى كردند و آنها هم جواب مىدادند . قريب يك ساعت از جانبين تيراندازى شد و كمكم آفتاب رو به مغرب مىرفت . قواى اطراف هم كه صداى تيرهاى آنان را شنيدند ، وحشت كرده و براى اينكه آمادگى خود را براى دفاع نشان دهند آنها هم از هر طرف شروع به تيراندازى كردند و اين كار تا يك ساعت از شب رفته ادامه پيدا كرد . به تدريج صداى تير تمام شد و در اين اثنا از دور سياهى تيراندازان كاروانسرا ديده مىشد كه آن محل را ترك كرده و رفتند . امام جمعه و سايرين شاطرى را كه به همراه داشتند پايين فرستادند كه از كاروانسرا و احمد ميرزا خبرى بياورد . طولى نكشيد كه شاطر برگشت و گفت : « سوارها رفتهاند و احمد ميرزا و پسرش در كاروانسرا منتظر شما مىباشند . » امام جمعه و سواران با اطمينان خاطر از كوه پايين آمده و وارد كاروانسرا شدند و از احمد ميرزا قضايا را جويا شدند . احمد ميرزا گفت : « همينكه شما از كوه بالا رفتيد ، اسب من نتوانست بالا بيايد ناچار توى باغى كه در پشت كاروانسرا بود ، پياده شدم و اسب را به درختى بستم و تفنگ و قطارم را هم زير بوته مو پنهان كردم و سرداريم را وارونه پوشيده و با پسرم زير درختى نشستيم .
--> دهان من و حركات آن را به درستى نمىديد از گفتههايم چيزى نمىفهميد و اگر با صداى رسا هم قضيه را مىگفتم حس شنوايى وى كار نمىكرد . وقتى كه به آن گوشه خلوت و تاريك رسيديم با دو انگشت خود انتهاى ريش مرا گرفت آنگاه امر كرد كه من مطلب را تعريف كنم او مثل يك تلگرافچى از حركات چانه من قضيه را بدون كمترين اشتباهى درك كرد و من از هوش سرشار اين خان بختيارى مات و متحير شدم .