محمد رضا واليزاده معجزى
382
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
ظفر السلطان و امير افخم و همكاران و رفقا و اقوام آنان بود ، صادر كرد و اردوى چريك و بىنظم و عنان گسيخته سالار الدوله كه به عشق غارت و چپاول همراه او آمده بودند و شاهزاده وعده غارت كردن مغازههاى جواهرفروشى و زرگرى و صرافى بازار تهران و خيابان لالهزار و يغماى خانه تجار و مليونرها و اعيان و اشراف پايتخت را به آنان داده بود ، اكنون كه دستش از آن همه ثروت كوتاه شده ، اجازه غارت كشاورزان بدبخت و دستدرازى به اموال مردم و اثاثيه و آذوقه و اندوخته آنها آنچنان حركاتى به منصه ظهور رسانيد كه آه و افغان مردم مانند دودى غليظ به آسمانها صعود مىكرد و فرشتگان رحمت خدا را به لعن و نفرين وامىداشت و از نزول آيه شريفه : « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ » متعجب مىساخت . الحق لرستانيان رفتارى با مردم كشاورز و زحمتكش كردند كه روى راهزنان عرب و تركمان را سفيدرو ساختند . بعضى از عشاير وقتى كه اجازه صريح از يك شاهزاده كه تاجوتخت ايران را حق شخصى خود مىدانست ، داشته باشند ، ديگر آن حراميت فرضى اموال منهوبه در نظر آنان از بين رفته و آن را موجب اجازه شاه ( سالار الدوله را شاه لرستان مىدانستند ) حلال تلقى كرده ، بدون دغدغه خاطر هرنوع تصرف را در آنها مشروع و مباح مىدانستند . كه گفتهاند : " شاه ظل اللّه و كرده او كردار خداست . " آن مال حرام چون به فرمان " شاه آينده " ربوده شده ، ديگر حلال شده و مانند شراب كه سركه مىشود و يا خون كه تبديل به شير مىگردد ، حلال است . گفتهاند . " اگر ملك سيبى از درختى به ستم برگيرد ، غلامانش باغ را از ريشه بركنند . " حالا قياس كنيد اگر ملك باغ را از ريشه بركند ، غلامان چه كنند ؟ ! اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى * برآورند غلامان او درخت از بيخ سروصداى همين كارهاى سالار الدوله بود كه در تهران پيچيد و مردم را به لعن و نفرين به او وا داشت تا آنجا كه مستر شوستر امريكايى رئيس خزانهدارى ايران در تاريخ اختناق ايران ، سالار الدوله را مردى ديوانه خوانده بود و نوشت : « در ماه ژوئن 1957 ( 1325 ) آن ايرانى ديوانه يعنى سالار الدوله برادر شاه در ولايت همدان ياغى و قصد خود را براى تحصيل تاجوتخت تهران اعلام نمود . بعد از سه روز جنگ با افواج شاه در همان ماه در نزديكى نهاوند شكست خورده و دستگير گرديد . " بارى در اين يغماگرى و بچاپ بچاپ كه حضرت و الا در سر راه خود ايجاد كرده بود ، چه بسا خانههاى ثروتمندى وجود داشتند كه هستى آنان به باد نهب و غارت اردوى چريك شاهزاده هبأ و منثورا شد و به " كاسه چوبين نيازمند شدند " و اين رفتار بهطورى حس تنفر و انزجار مردم را