محمد رضا واليزاده معجزى

337

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

رسانيدن آن اشياء به مقصد امنى فرار اختيار كنند كما اين‌كه در لشگركشى سال 1325 از نهاوند قدم فراتر ننهاده به سوى لرستان فرار كردند . از اين هم گذشته سياست جنگى نداشت و نمىتوانست ارتش خود را طورى سازمان بدهد كه به سلسله مراتب هر فرمانده واحد كوچك از فرمانده واحد بزرگترى اطاعت كند و به عبارت آخرى اصلا واحد كوچكترى وجود نداشت . زيرا فلان توشمال يا فلان خان‌زاده كه فقط ده سوار با خود آورده بود ، از نظر على خان امير اشرف كه سركرده چند هزار سوار طرهان و دلفان و چنگى بود ، اطاعت نمىكرد و خود را با او همطراز مىدانست و شاهزاده آن‌چنان قدرت و ابتكارى نداشت كه سازمان قشون را برمبناى صحيحى استوار سازد و حدود امر فرمانده را معين كند . از اين هم گذشته سياست غلط ديگرى در پيش گرفته بود كه آن هم به نوبه خود در شكست وى بىاثر نبود : توضيح آن‌كه شاهزاده در واقع جمع اضداد كرده و عده‌اى از سركردگان را كه باهم مخالف بودند ، در پيرامون خود گرد آورده بود مانند : داود خان كلهر ، امير اشرف ، صيد مهدى خان حسنوند و غيره و با هركدام از سركردگان خود در خلوت مىگفت : به محض ورود به تهران فلان را اعدام خواهم كرد . ساعتى بعد با رقيب او خلوت مىكرد . همين فراز را جهت خوشايند او تحويل مىداد و بالاخره اين رازها پوشيده نمىماند و سرداران سپاه را از او مأيوس مىكرد . در سالهاى اولى كه سالار الدوله حاكم لرستان شد ، قريب به سن بلوغ بود و رفتارش غالبا كودكانه . او در اين نوبت به كارهايى دست مىزد كه شايسته مقام او نبود . مثلا به عده سوار فرمان مىداد كه يك يا چند آبادى را غارت كنند و . . . وقتى كه از طرف پسر شاه مأمور اين كار مىشدند ، پيداست چه آتش از ظلم مىافروختند . به قول حافظ : حريف مجلس ما خود هميشه دل مىبرد * على الخصوص كه پيرايه‌اى بر او بستند صداى ضجه و ناله‌زنان و كودكان و هياهوى غارتگران و ناله بيماران كه دل سخت سنگ را مىلرزانيد ، در شاهزاده اثر معكوس داشت و او را به وجد و شادى مىآورد و قاه‌قاه مىخنديد و لذت مىبرد . بالاخره اين رفتارها منتهى به عزل او شد و در مأموريت‌هاى بعد كه وى ديگر جوان دنياديده‌اى شده بود ، متأسفانه باز هم اين عادات شوم را ترك نكرده ولى چون پسر شاه بود ، كسى را ياراى اندرز وى نبود .