شمس سراج عفيف
520
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )
اكنون كه به وقت جنگ بودى تو چنان * بنگر كه به وقت آشتى چون باشى ، 245 . اگر پاى پيلست و گر پور مور * بهريك تو دادى ضعيفى و زور ، 388 . اگر ديگران كاصلشان آدميست * همه مردماند او همه مردميست ، 89 . اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى * برآورند غلامان او درخت از بيخ ، 513 . اگر كاريست عقبى دارد اى دوست * كسى كو كار عقبى كرد مرد اوست ، 134 . اگر كشورگشائى كامرانست * وگر درويش حاجتمند نانست ، 435 . الهى تا جهان را آب و رنگيست * فلك را دور و گيتى را درنگيست ، 304 . امروز شراب است و كباب است شقائى * گردان شده در جمع همه طف خدائى . انا الموجود فاطلبنى تجدنى * و ان تطلب سوائى لم تجدنى ، 3 . اندر كنف عاطفت خويش بدار * اين حامى بيضهء مسلمانى را ، 224 . انديشه كه كرد آدمىزاد * تقدير به عكس آن دگر داد ، 137 . او غره به دنيا شد و او طالب عقبى * ما فارغ ازين هردو نه اينيم و نه آنيم ، 166 . اى بار خداى گيتى آراى * بر بندهء پير خود ببخشاى ، 303 . اى بنده به من گريز خود را يله كن * گر شاه جهان نگردى آنگه گله كن ، 174 ، 501 . اين چرخ برو وفا نكرده * در ملك خودش رها نكرده ، 424 . اين رسم جهان بىوفائيست * مغرور شدن بدر خطائيست ، 329 . به آزردن كس نياورد رأى * برون از خط عدل ننهاد پاى ، 91 . با آنكه به ملك سرافراز است * پيرى چو رسيد در گذار است ، 69 . با آنكه ببود نيك اختر * تا زاده نيكوترست دختر ، 352 . با رعيت صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين * زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكرست ، 471 . با شاه چنان بگشته يكى * كاندر دلشان نماند شكى ، 402 . به اخلاص اگر سجده كرده شد * خدا را دگر سجده شكر آر ، 96 . بار مسيحا نكشد هر خرى * محرم دولت نشود هرسرى ، 260 . بارها بينم به خود و آن عهدها ياد آورم * كاين همان مرغيست يا رب كاندران گلذار بود ، 293 . بازآمدهام چو خونيان بر در شاه * اينك سر و تيغ آنچه بايدت آن كن ، 71 . باز آى كنون از آنچه بودى افزون باشى * ور تا به كنون نبودى اكنون باشى ، 244 . بازار ز جامه گشته زيبا * هرسو علم بگشته برپا ، 89 . باصل از جهان پادشاهى تراست * كه فرمان و فرّ الهى تراست ، 244 . بالغ عقل را بسى يا بى * بالغ ملك كم كسى يا بى ، 120 . بانگ نى خوش مىزند جانان من * نالهء بيچارگان نشنيدهاى ، 390 . به بازارگانان رها كرد باج * نجست از مقيمان شهرى خراج ، 91 . به تعليم و دانش تنومند بود * به دانشپژوهى برومند بود ، 249 .