شمس سراج عفيف

377

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )

سه دانگ ميستانند و نه او را ميگذارند - چون « 2 » مدتى آن شخص دران حالت ماند دران سه من پنبه آتش زد - و سوخت و برفت اعني عجز تجار بدين حد است - و از سبب دوري نيز چون بر طائفهء سوداگران تعدي شد هرآينه سوداگر در شهر آمدن ماند هر آئينه گرانيء غله و نمك و بعضى قماش ديگر پيش آمد - و همچنين مستغل يعني كرا زمين چون از طائفهء عورات بيوه و فقرا و مساكين بىنوا طلب شد و ايشان را درماندگي به قوت روز بود اين طائفه را نيز عجز پيش آمد - القصة بطولها و عز قبولها چون اعوان درگاه و انصار بارگاه پيش تخت حضرت پادشاه چون دوستداران هواخواه اين آثار كردار و اسرار گفتار مشرح بازنمودند و ابواب راز بازكشودند سلطان « 3 » فيروز شاه بالهام حضرت إله اين همه افواه ناصحان دولت‌خواه شنيده و به تمام از آغاز و انجام استماع نموده جميع علما و مشائخ بلاد و ممالك و شهر را طلبيده فرمان فرموده - اگرچه بعضى چيزها در جمع محصول مملكت و حاصلات اموال سلطنت سلاطين پيشين سبب مصلحتى وضع كرده و يا در گوش ايشان از قباحت اين چيزها نرسانيده اين زمان اين احتياط در دور ما كردن شايد - تا جهانيان را جمال شود - و در آئينهء جمال كمال نمايد - اگر از روي شرع ستدن اين چيزها باشد بستانند - و اگرنه مانع شوند - و از

--> ( 2 ن ) چون مدتى آن شخص درون ضريبهء دانگانه محبوس ماند بعد آن شخص دران سه من * ( 3 ن ) سلطان فيروز شاه طاب ثراه بالهام آه *