اسكندر بيگ تركمان
999
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
قطعه ديريست كه عزم نجف شاه ولايت * ميداشت شهنشاه جهان در دل آگاه اسباب عزيمت همه چون گشت مهيا * گرديد ز سر كرده قدم عازم آن راه چون گفت توكلت على الله و روان شد * تاريخ همان شد كه توكلت على الله وصلاى زيارت بخاص و عام در دادند كه هر كس را آرزوى اينمطلب عليا در دل باشد متوجه گشته بموكب اخلاص قرين پيوندد و منشور عاطفت بالقاب ايالت و خانى باسم بكرسو باشى عز اصدار يافته از نهضت موكب مقدس اعلام دادند و صفى قليخان و امراء عظام كه پيشتر آمده مايهء استظهار و استخلاص او شده بودند به ظاهر دار السلام رسيده خيام اقامت نصب نمودند و حكم همايون را كه باسم او عز اصدار يافته بود ارسال داشته منتظر بودند كه بوعدههاى جميله كه مينمود وفا نموده طريق ميزبانى بر وجه مرغوب مسلوك دارد بكرسو باشى كه از يمن ورود جنود قزلباش از تنگناى محاصره و اضطرار خلاصى يافت و از جانب سردار مذكور نويد ايالت بغداد شنيد با جنود قزلباش بشيوهء ناپسند ارباب حيله و نفاق پيش آمده اصلا راه و رسم مردمى كه متوقع ايشان بود ازو بظهور نرسيد و چند روزى طريق مدارا مسلوك داشته گاه مراسم ملاقات [ 704 ] و آشنائى را با امراء عظام بورود موكب مقدس موقوف ميداشت و گاه بديگر عذرهاى نامقبول تمسك جسته بليت و لعل ميگذرانيد تا آنكه بعد از چند روز بالكليه ابواب آشنائى مسدود ساخته دروب شهر و قلعه را خاكريز كرده توپ و بادليج باردوى امراء انداختن شروع كردند امراء عظام از مقام خود حركت كرده به طرفى كه از آسيب توپ و بادليج محفوظ بود نقل نمودند و حقيقت غدر و نفاق او را به خدمت اشرف عرض كرده منتظر فرمان قضا جريان و وصول موكب ظفر ورود بودند و يورت كنگاور عريضه امراء بدرگاه معلى رسيده حقايق حال معلوم گشت . چون غرض اصلى از ارتكاب اين سفر خير اثر سعادت طواف و زيارت عتبات عاليات بود ديگر باره از موقف جلال منشور عز و اقبال باسم بكرسو باشى عز اصدار يافته او را بنوازشات شاهانه مستمال گردانيدند و در آن منشور اقبال درج نمودند كه هر گاه بر جادهء اخلاص و يكجهتى چنانچه مكرر عرض نموده ثابت قدم و راسخ دم بوده باشد حكومت بغداد بدستور به او متعلق است و ما را بجز ادراك سعادت زيارت مطلب ديگر نيست و مير ولى بيك داروغه شتر خان حامل آن عنايت نامهء نامى گشته روانه شد تا باز - گشتن او بتأنى طى مسافت ميشد و چون حامل نامه ببغداد رسيد بكرسو باشى باغواى چندى از متعصبان مذهب با او ملاقات ننمود و آن صحيفهء دولت را ازو نگرفت و بعضى از جهلاء و بيدولتان يكى از رفقاى او را بقتل آورده اراده داشتند كه او را نيز از پاى درآورند شخصى از آن طبقه كه گويند عبد الرحمن نام داشت عاقبت انديشى كرده مانع آن حركت شنيع شد و مير ولى بيك خود را از چنگ آن قوم بىمآل بيرون انداخته به خدمت اشرف رسيد و بكرسو باشى و سپاهيان بغداد را در مخالفت و قلعه دارى بعرض اقدس رسانيد امواج بحر غضب شاهانه در تلاطم آمده فتح و تسخير آن ولايت و سزا دادن ارباب حيل و آن طبقهء غدار را كه درين چند سال بخودسرى برآمده هميشه فتنه انگيز و آشوب طلب بودهاند و با رومى و قزلباش بحيل و تزوير زندگانى مينمايند پيشنهاد همت و الا گردانيدند و عيسى خان صفوى قورچى باشى را با مقرب الحضرة زينل بيك بيگدلى توشمال باشى شاملو كه از رسالت هند آمده مورد تربيت و الطاف