اسكندر بيگ تركمان
890
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
روزى قبان خان به شكار بيرون رفته شب الغ بيك به آنها و اعلام آن جماعت با چهل پنجاه نفرى از كردان بپاى قلعه آمده اهل قلعه را خبردار گردانيده ايشان سوراخى در يك برج سولق كه در جنب قلعه است نموده الغ بيك و رفقاء يك يك به آن برج درآمده على الغفلة حارس آن برج را در خواب بقتل درآورده هر كس را در هر برج خوابيده ديدند به راه عدم فرستادند و بنقاره خانه رفته نقارهء شادمانى بنام الغ بيك بنوازش درآورده هر كس از اكراد كه در قلعه بود بر سر او جمع شد اهل قلعه خبردار شده صورتى كه هرگز در پردهء خيالشان رخ نمينمود مشاهده نموده سراسيمه و حيران گشتند و در آن شب ديجور كه اين غلغله و آشوب در قلعه افتاد طايفه قزلباشيه از آقا و نوكر و خدمتكار كه در قلعه بودند بر كميت و كيفيت مخالفان اطلاعى نيافتند از خوف و بيم هر يك با دلى از اندازه بدونيم از اطراف و جوانب قلعه خود را بيرون انداخته ميگريختند چون صبح طلوع كرد از قزلباشيه كسى در قلعه نمانده بود اكراد بر قلعه مستولى شده ما يعرف قزلباش را متصرف شدند و از اكراد و آن حوالى مخالفت ايندولت بقدغن كومك طلب نمودند . اين خبر موحش بقبانخان رسيده انگشت ندامت بدندان گزيده روى بجانب قلعه آورد آقا سلطان مقدم در مراغه خبر يافته فى الفور بپاى قلعه ايلغار نمود از مؤيدات اقبال و اتفاقات حسنه در وقتى فرار كردن الغ بيك كه يكصد و پنجاه نفر از اكراد مخالف بكومك الغ بيك به طرف قلعه ميآمدهاند بآقا سلطان و جمعى از غازيان مردم قبان خان دوچار شده جنگ در پيوسته و اكراد شكست يافته جمعى بقتل آمده بقية السيف راه فرار پيمودند پير - بوداقخان حاكم تبريز و شهير سلطان مكرى نيز از استماع اين واقعه مضطرب گشته بايلغار رسيدند قبان خان از غفلتى كه ورزيده بود و باقتضاء قضا چنين حادثه رخ نموده بود با كمال خجلت زدگى و انفعال بامراء عظام ملحق گشته مشخص شد كه در قلعه اندك مردمىاند در انديشهء يورش بودند كه آتش اين فتنه بزلال اقبال كه لطيفهء غيبى عبارت از آنست منطفى گشت الغ بيك روزى در قلعه باروط بتفنگچيان قسمت مينمود شرارهء از آتش بميان تودهء باروط جسته شعله كشيده و يكطرف روى او سوخته مجروح و ناتوان گرديده به چند كس از حاضران نيز الم جراحت رسيد آن سوختگان آتش يأس و حرمان از تردد قلعه دارى عاجز گشتند و احوال كومك معلوم ايشان گشته از رسيدن كومك تازه مأيوس بودند زيرا كه اطراف و جوانب قلعه را جنود قزلباش فرو گرفته بود در قلق و اضطراب افتاده خوف و هراس بيقياس بر ايشان مستولى گرديد و چاره بجز فرار نيافته در شبى مظلم كه چون دل اهل ادبار تيره و تار بود از احمال و اثقال آنچه توانستند بر اسبان آسوده قلعه بار كرده الغ بيك را بر اسبى بسته على الغفله در دروازه را گشوده راه فرار پيش گرفتند امراء عظام بعد از اطلاع جمعى را بتعاقب ايشان فرستادند اما نرسيدند . ديگر بار آن قلعهء رفيع كه در متانت و استحكام با قلعهء چرخ اخضر دعوى برابرى مينمايد بنيروى اقبال بدست عساكر ظفر شعار درآمد و زياده از هشت نه روز در تصرف اكراد نبود اكراه خاطر و دل نگرانى اشرف بورود اين مژده فرح بخش بمسرت و شادمانى تبديل يافت برادر قبانخان اندكى خجلت زده غفلت برادر بودند اما حضرت اعلى شاهى ظل اللهى از فراخ حوصلگى و بنده پرورى و اخلاص و خدمتكارى برادران اين خطاى عظيم را از آن سلسله گذرانيده در مقام مكافات نشدند و قبانخان از حكومت آن ولايت معزول گشته بپير بوداقخان شفقت شده بالاخره بآقا خان مقدم فرار يافته