اسكندر بيگ تركمان

877

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

مصلحت‌هاى ملكى بخاطر انور رسيد كه دو قلعه يكى در سواران كه قريب بآخسقه و باشى آچوق است و يكى در كورى كه حكومتگاه قديم سلاطين كارتيل است بنا نهند فرمانبران حسب الفرمان فرمانفرى جهان قلعه در آن دو مكان بنا كرده هر دو را در اندك روزى باتمام رسانيده استحكام دادند . ذكر آمدن لوارصاب از باشى آچوق و مراجعت موكب همايون از سفر گرجستان بصوب مازندران بهشت نشان و سوانح آن زمان چون لوارصاب و طهمورث بنوعى كه مذكور شد از آمدن تقاعد ورزيده دفع الوقت نمودند حاكم باشى آچوق و حليلهء او كه ملكه آن ملك و در امور ملكى و مالى دخيل بود از خواجه محمد رضا التماس نموده بود كه به خدمت اشرف عرض نمايد كه چون لوارصاب بتبعيت طهمورث سر از بندگى آن آستان پيچيده سخنان خدعه آلودش از صدق و راستى عاريست پسر او را در عوض لوارصاب در سلك غلامان درگاه شمرده بعضى از ولايت كارتيلرا كه بباشى آچوق اقربست به او عنايت فرمايند جناب فدوى القاب استدعاى ايشانرا معروض گردانيده در معرض قبول افتاده يعقوبخان بيك قرامانلو قورچى تير و كمان را كه ترك ساده دل صادق الاخلاص و از زمرهء خواص بود بباشى آچوق فرستادند كه اگر لوارصاب در خلاف و عدم انقياد اصرار نموده بدرگاه جهان پناه نشتابد پسر گرگين خانرا بايالت كل ولايت كارتيل نويد داده بدرگاه و الا آورد كه بين الاقران بدين عطيه سعادت امتياز يابد چون لوارصاب از اين معنى آگاه گرديد اندكى از خواب غفلت بيدار و از مراتب بيهوشى هشيار گرديده در كمال اضطراب بيعقوب خان بيك اظهار ندامت و پشيمانى كرده او نيز نصايح مشفقانه بجاى آورد و جناب فدوى نيز مكتوبى به او نوشته بود كه بسخن مفسدان عمل نكرده خود را بعبث آوارهء ديار و پايمال حوادث روزگار نسازد . مجملا لوارصاب ظاهر خود را به لباس اخلاص آراسته با خبث باطن و درون تيره و حيل كه جبلى آن طايفه است والده و متعلقانرا در آنجا گذاشته با چند نفرى از ازناوران برفاقت يعقوب خان بيك بآستان اقبال آشيان آمده در سيزدهم ماه مبارك رمضان سعادت بساط بوسى دريافت و مورد انواع عواطف و الطاف شاهانه گرديد و در خدمت اشرف معزز و محترم بود و چون يك دو كوچ بجانب كورى واقع شد و او دل اخلاص گزين نداشت بشيوهء ارباب نفاق سلوك نموده شبى بى خبر از اردوى همايون بيرون رفته عازم فرار گرديد و جناب فدوى كه با او همسايه و متكفل مهماتش بود آگاه گشته با جمعى در طلبش شتافت و در حوالى اردو او را دريافته صبحى به منزل آورد و از اين حركت ناهنجار سلب اعتبار و اعتماد از خود كرد مع ذلك از اين عمل او اغماض فرمودند و او را رفع الخجاله قرار داد كه كس فرستاده والده و متعلقانش را بياورد و اما در خفيه پيغام داده بود كه هر چند درآمدن شما مبالغه نمايم از جاى خود حركت نكنيد كه با آمدن شما راضى نيستم چون جمعى از ذكور و اناث آن سلسله و عظماى كارتيل در سلك خدمه و غلامان اين درگاه منسلك‌اند بدباطنى و ذخاير حيله‌اند و آن بىسعادت را بعرض اقدس رسانيد لهذا از دست گذاشتن صيدى كه