اسكندر بيگ تركمان
801
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
يافته نگاشته كلك نكته پرداز گردانيده شرح تسخير قلعه و امير خان در طى وقايع سال آينده سمت تحرير يابد انشاء الله تعالى . ذكر احوال جلاليان و مآل حال محمد پاشا سابقا سمت گزارش يافت كه چون مراد پاشا كه ذكر او گذشت بر طايفه جلالى ظفر يافته محمد پاشا و رفقاى روى ارادت بدرگاه عالمپناه شاهى آوردند مراد پاشا بتحقيق افراد جلالى پرداخته در بدست آوردن اتباع آن طبقه بنوعى مبالغه كرد كه هر كس در ولايات روم روزى با آن طايفه آشنائى كرده بود بدست آورده مسافر ملك نيستى گردانيد و نام جلالى را از آن ولايات برانداخت و اما پادشاه روم از حسن خدمات او راضى گشته استحسان مينمود . اما بعضى از اضداد در مقام تضييع امك او درآمده آمدن جلالى را بميانهء قزلباش سوء تدبير شمرده بپادشاه خاطر نشان كردند كه آنچه از مراد پاشا در اين ماه صدور يافت موافق مصلحت دولت آل عثمان نبود و از تنظيم امور سلطنت دور مينمود چنانچه سلطان احمد خان به او اعلام كرد كه اگر چه سعى بسيار در دفع شر اشرار كردى اما خوب واقع نشده كه دوازده هزار سپاهى جرار خونخوار بقزلباش ملحق ساختى طريق اين بود كه بعد از تسلط و اقتدار عموم آن طبقه را نويد عفو و امان داده خاطر ايشان را از قتل ايمن سازى كه اگر چند نفرى از عظماء اعتماد بر آن نكرده ميرفتند اما عموم سپاه كه از كشته شدن اطمينان مييافتند ترك اوطان نميكردند بالجمله اضداد مراد پاشا خصوصا نصوح پاشا كه بيگلربيگى ديار بكر بود و در سرحد اسباب بلند پروازى سرانجام ميداد و در مقام استمالت جلاليان در آمده بامراء و سرداران آن طبقه استمالت نامها پراكنده ساخته بآمدن روم دلالت نمود سواى محمد پاشا و قراسعيد كه نظر بر كردار خود كرده اميد نجات نداشتند ساير قوم بدمدمه و افسون غايبانه روميان فريفته گشته دل دگرگون كردند و چون در روم بخودسرى و خودرائى برآمده به تبه كارى معتاد شده بودند [ 567 ] درين ولايت بيمن معدلت همايون شاهى بهواى نفس عمل نميتوانستند كرد برفتن روم راغب شدند . القصه اول كسى از جلاليان كه سالك طريق فرار گرديد آغاجدن پيرى بود كه از الكاء اوشنى محل قشلاق خود با پانصد كس بجانب كركويهء بغداد رفت جناب اعتماد الدوله از فرار او بساير جلاليان بد گمان شده با محمد پاشا دربارهء ايشان مشورت نمود او گفت كه ككج محمد كه هفتصد كس دارد مردى مفسد نااعتماد فتنه انگيز است هر گاه او در ميان قوم نبوده باشد من متكفل نيك و بد كل جلالى ميشوم و خاطر از همهء ايشان جمعست جناب دستورى حقيقت اين حال معروض عاكفان سده جلال گردانيد حضرت اعلى شاهى ظل اللهى منشور عاطفت باسم ككج فرستاده او را بشفقتهاى شاهانه نويد داده باردو طلب داشتند و او با گروهى از اتباع حسب الفرمان جهانمطاع بدرگاه عالمپناه شتافت و حكم ديگر كه از موقف معلى باسم جماعت جلالى عموما بنفاذ پيوسته بود عز ورود يافت خلاصه مضمون آنكه ايشان مردم غريباند كه به اين ولايت آمده ميهمان ما شدهاند تا در اين صوب توقف داشته باشند بر ما لازم است كه در لوازم ميهمان نوازى تقصير نكنيم و هر گاه ميل بودن اين ولايت نداشته باشند اگر چه بقول مشهور ميهمان را آمدن بارادت است و رفتن باجازت و ما عالم آراى عباسى 51