اسكندر بيگ تركمان

701

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بدستى آغاز نموده در آن محفل نشاط امرى در غايت غرابت بظهور پيوست و نزديك به آن شده بود كه از اصابت عين الكمال چشم زخم عظيمى روى نموده العياذ بالله بذات خجسته صفات همايون كه سرمايه امن و امان و باعث ترفيه حال عالميانست از كيد بد اخترى آسيبى رسد چون عنايت الهى در جميع احوال از مكاره و مضار نگهبان ذات عديم المثال است اثرى بر آن مترتب نگشته كيدى كه آن ذنب انديشيده بود رجعت كرده فحواى كريمه و لا يحيق المكر السى الا باهله بابلغ وجهى شرف ظهور يافت . شرح اين سرگذشت عبرت گزين آنكه شخصى قوى هيكل ضخيم البدن عظيم الجثه در معركه قتال بطعن سنان ثعبان مثال يكى از قورچيان استاجلو كه بغابت حقير الجثه و نحيف البدن بود به خاك مذلت افتاده بنيروى دولت و قوه قاهره شاهى گرفتار او شده بود به نظر خجسته همايونى در آورد و غفلت ورزيده از خردسالى و عدم تجربهء روزگار دست او را مانند گرفتاران بر پشت نبسته بود حضرت اعلى از نام و نسب و عشيرتش پرسيدند گفت از قبايل مكرى ام چون جمعى از آن طايفه در ملازمت اشرف و بسعادت حضور اقدس مشرف بودند مگر تصور آن بدنژاد آن بوده كه بشفاعت و در - خواست آن [ 491 ] جماعت نجات خواهد يافت يكى از عظماء آن جماعت رستم بيك از روى غلظت عرض كرد كه ميانهء ما و سلسله ايشان ربطى نيست و فيما بين عداوت قديم و خونها در ميان است حضرت اعلى بقورچى امر كردند كه او را برستم بيك بسپار كه هر چه خواهد كند و علت قتل و قصاص بر زبان گهر نشان نگذشت رستم از گرفتن او ابا و امتناع كرده گفت نذر كرده‌ام كه از دشمن در حالت عجز انتقام نكشم و دست بسته را نكشم . از اين گفتگوى نفاق آميز مزاج اقدس متغير گشته با آنكه در اول حال تصريح قتل آن خون گرفته نكرده بودند برغم آن نفاق سرشت به همان قورچى اشاره قتل او نمودند قورچى دست در كمر او زد كه اندكى از حضور اقدس دور تر برد آن نابكار غدار كه حرف قتل شنيد بىتأمل خنجرى آبدار كه با خود داشت كشيده به قصد ذات مبارك دويده خود را بر بالاى سر آن حضرت رسانيده خنجر حواله كرد حضرت اعلى دست مبارك فراز كرده بسر پنجهء تهور و مردانگى كه از اجداد بزرگوار ميراث دارند دست او را كه خنجر داشت محكم گرفته بجانب خود كشيده زانوى مبارك بر بالاى آن نهاده حضار مجلس از موافق و مخالف كه مشاهدهء اين صورت كردند بهم برآمده از اطراف و جوانب شمشيرها حواله آن مدبر كردند از ازدحام خلايق و بهم برآمدگى روشنائى مشاعل كمتر شده از غايت اضطراب و سراسيمگى حضرت اعلى و آن مدبر را از يكديگر تميز نميكردند چه درع و خفتان آن بدنها و نيز در رنگ درع و خفتان اشرف بود بدينجهت جرأت شمشير زدن نميكردند و زمانى ممتد درهم آويخته با يكديگر تلاش مينمودند تا آنكه حضرت اعلى به زور بازوى مردانگى و نيروى اقبال خنجر از دست او بيرون آوردند و بعضى از غلامان او را كشيده اندكى دور تر بردند و از اطراف و جوانب شمشير انداخته بضرب شمشير تيز پيكر ناپاكش ريز ريز كردند . از اين واقعهء عظمى كه بوقوع پيوست در آن معركه كه علامت روز رستخيز ظاهر گشته خلايق از بيم آنكه مبادا آسيبى بذات اقدس رسيده باشد در لحظه اضطراب افتادند راقم اين قصهء عبرت فزا در آن معركه هولناك حاضر بودم حقا كه از مشاهدهء آن حال زمانى ممتد حالت مصروعان داشتم تا آنكه آواز خجسته آن حضرت به گوش رسيده خاطر حيرت زده از آن قلق و اضطراب اندكى باز آمد فى الجمله تسكين يافت حضار آن انجمن قيامت علامت از سلامتى ذات