اسكندر بيگ تركمان

467

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بود كه نمك ولى نعمت بر تو حلال باد كه در عالم اخلاص و نوكرى و لوازم مردانگى هيچ تقصير نكردى اما اسب سوارى درويش محمد خان را با زين مرصع طمع كرده از يابوهاى كوتل خود اسبى به او داده بود درويش محمد خان رخصت يافته در آن روز تا شب راه قطع نموده خود را بحدود سبزوار رسانيدند و از آنجا راه عراق پيش گرفته وقتى كه رايات نصرت آيات از لرستان معاودت نموده بود بقزوين رسيده بشرف ملازمت اشرف مشرف شدند و در ازاء اين خدمت ايالت گيلان و لاهيجان و امير الامرائى آنجا به او شفقت شد بعد از آمدن درويش محمد خان عبدالمؤمن خان اراده تسخير سبزوار نموده چون زمستان رسيده بود خود بمشهد مقدس رفت و جمعى از امراى اوزبكيه را بر سر سبزوار فرستادند و محمد مؤمن سلطان نوادهء مير شمس الدين على سلطان سبزوارى كه حاكم آن ولايت بود و اندك آذوقه از محال قريبه شهر جمع آورده ارك را استحكام داده بود و چند روز محافظت شهر نيز نموده سبزواريان به قدر قوت و توان بلوازم قلعه‌دارى پرداختند و عبدالمؤمن خان از طول مكث خراسان دلگير گشته روى توجه بجانب بلخ آورده كس نزد امرا فرستادند كه در تسخير سبزواريان پيغام دادند كه پادشاه قزلباش درينسال بخراسان نيامد و عبدالمؤمن خان كه سفاك بيباكى است در مشهد مقدس نشسته و مبادا از اصرار سبزواريان در مخالفت او تافته شده خود بدين صوب نهضت نمايد و آتش بيداد درين - ولايت افروزد اصلح به حال شما آنست كه درين سال با او مدارائى كنيد بعد از آمد شد سفر اقرار دادند كه حاكمى كه عبدالمومن خان بجهة سبزوار تعيين نموده بميان ايشان رفته تا ششماه مهمان باشد و دخلى در مملكت نداشته باشد بعد از انقضاى وعده اگر لشكر قزلباش آيد حاكم اوزبك سر خود گيرد و الا حاكم حال بيرون رفته داروغه اوزبك بحكومت قيام نمايد سبزواريان جهة استخلاص خود از تنگناى محاصره راضى بمصالحه مذكوره شدند و از جانبين عهد و ميثاق تأكيد يافت و ندر بهادر نامى از اعيان اوزبكيه كه بحكومت و داروغگى سبزوار تعيين يافته بود باتفاق موسى ميرزا با پنجاه نفر به شهر آمدند و لشكر اوزبك كوچ كرده از عقب عبدالمؤمن خان رفتند و در حدود جام به او رسيدند حقيقت مهم سبزوار بنوعى كه گذشت عرض كردند چنين مسموع شد كه عبدالمؤمن خان زبان اعتراض بامراء دراز كرده بمصالحه مذكور انكار كرد بالجمله محمد مؤمن سلطان منازل جهة سكنى ايشان تعيين نموده ساورى ماه به ماه سرانجام مينمود و يكدو مرتبه بين الجانبين ملاقات واقع شد ملازمان حاكم از تحصيل ساورى اندك بىاعتدالى برعايا ميكردند و ميخواستند كه آثار تسلط و اقتدار ظاهر ساخته از هر كس آزرده مىشدند تهديدات نموده انتظار انقضاى موعد مىكشيدند و سبزواريان كه شيعه فطرى بودند در كوچه و بازار طعن تسنن باوزبكيه نموده جاهلان ايشان بتعصب مذهب اظهار سب و رفض دشنام ميدادند و بوكده و شمشير كشيده بىاعتدالانه سلوك ميكردند دو سه مرتبه محمد مؤمن سلطان كس نزد ندر بهادر فرستاد كه مردم خود را منع نمايند كه در كوچه و بازار تردد [ 319 ] نكنند و در مقام آزار و اضرار سبزوارى نبوده باشند او معذرتها گفته بىاعتدالى را بعوام الناس سبزوارى اسناد ميكردند . القصه سبزواريان از تسلط و بدسلوكى ايشان بتنگ آمده ميانه فريقين بفساد انجاميد و بهيچوجه با يكديگر نميآميختند چند گاه اوزبكيه از شهر بيرون رفته در رباطى كه در چهار فرسخى ما بين شهر و سنك كليدر واقع است مسكن گرفته آن را قلعه گونه كرده خود را در آنجا محافظت نمودند ميرزا محمد مومن سلطان و سبزواريان بودن ايشانرا در آن مكان مصلحت ندانسته ايشان را گاه بملايمت و مردمى و گاهى بمبالغه و تكليف عنيف بآمدن شهر راغب ساخته آوردند اما به همان