اسكندر بيگ تركمان
441
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كرده در آن ولايت كوس لمن الملك زد ابوطالب ميرزائيان را پرواى معاملهء او نبود و بعد از جلوس همايون اعلى شاهى مرشد قلى خان كه سفر خراسان در پيش داشت مهم او را وقعى ننهاده بفكر كار او نپرداخت و بعد از آن حضرت اعلى شاهى ظل اللهى حسين على سلطان را بر سر او فرستادند چند گاه قلعه را محاصره نمود اما كارى نساخته باز آمد چون بندگان اشرف را در انتظام مهمات عراق و فارس و كرمان مشاغل عظيمه در پيش بود بامور جزئيه نپرداخته متوجه شيراز و اصفهان شدند و او در غيبت موكب همايون بيشتر از پيشتر آثار عصيان بظهور آورده دست درازى بولايت قريبه مينمود گروهى از بيدولتان اكراد بر سر او جمع شده در مقام اصرار خلايق برآمده خار راه مترددين بودند و بطريق قطاع الطريق اموال و اسباب مسلمانانرا متصرف شده بقلعه آورده بملازمان قسمت ميكرد . در اين سال كه بندگان حضرت اعلى در دار السلطنهء قزوين تشريف داشتند از ملازمت [ 299 ] عتبه عليا تقاعد ورزيده بدرگاه جهان پناه نيامد و معهذا در محاليكه به او نسبت نداشت خصوصا سلطانيه و ابهر و زنجان و طارم و در جزين و آن حدود دست تطاول دراز كرده آزار و اضرار بعجزه و رعايا ميرسانيد . مجملا بىاندامى او از حد اعتدال تجاوز كرده بر ذمت همت شاهانه دفع او لازم گشت در اول حال مهديقلى خان شاملو را بر سر او فرستاده متعاقب او حسينخان قورچى شمشير شاملو حاكم قم را نيز فرستادند و ايشان بدانجا رفته قلعه را محاصره نمودند و از جانبين محاربه و مجادله وقوع مييافت تا آنكه كار بر او تنك شده بحسينخان پيغام داد كه چون با قزلباش خصوصا شاملو خونى شدهام بيرون نميتوانم آمد اگر موكب همايون بدينطرف نهضت نمايد خود را بركاب مقدس شاهى ميرسانم كه آنچه رضاى خاطر همايون باشد دربارهء من به عمل آورند . قتل دولتيار خان حسينخان اين معنى را معروض داشت بندگان حضرت اعلى بتقريب سير و شكار كوزل دره به آن حدود توجه نموده بعد از سير و شكار بحوالى قلعه تشريف بردند و دولتيار كه از قلعه دارى بتنك آمده بود و از مدد و كومك مأيوس و از بيهوشى باده غفلت و خودسرى اندكى به هوش آمده بود چارهء جز بيرون آمدن نيافته در همانروز كه بندگان حضرت اعلى قريب بقلعه رسيدند بيرون آمد چون اول جهاندارى و تنبيه و تأديب متمردان پيش نهاد همت و الا بود نايرهء غضب درباره او بنوعى اشتعال يافته بود كه جز بزلال تيغ آبدار منطفى نميشد همان لحظه مورد عتاب و خطاب گشته مقيد و محبوس گرديد و قلعه به تصرف اولياء دولت قاهره درآمده به حكم قضا جريان ويران گشت و مشار اليه را بقزوين آورده در ميدان سعادت آباد بدست شحنهء غضب افتاده خرمن هستى بباد فنا داد و همچنين امير حمزه خان ولد بايندور خان طالش كه پدرش مرد صلاح انديش نيكو نهاد بود و در زمان شاه جنت مكان از امراء عاليمقدار و يكجهتان صادق الوداد اين ياغى شدن امير حمزه خان طالش دودمان بود و او خود را ارشد و اعقل از پدر دانسته در ايام فترت آذربايجان و زمان اقتدار ابوطالب ميرزائيان پدر را در الكاى موروث بيدخل كرده در الكاء گيلانات و گسكر نيز كه قرب جوار به او داشتند دخل مينمود و تمامت حكام طوالش و آن حدود بزرگى او را پذيرفته طوعا او كرها مطيع و منقادش بودند و چون آفتاب دولت شاهى از افق خراسان طالع گرديده ايام وكالت مرشد قليخان بود و هنوز قواعد قصر