اسكندر بيگ تركمان

436

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

دست در ميان او كرده برداشته بر زمين زد . در اول حال او تصور نمود كه از مقولهء دست بازى و ظرافتهاست كه ندماء مجلس بهشت - آئين گاهى با يكديگر ميكنند چون پايهء قدر خود را برتر از آن ميدانست گفت حرفى در ميان آرم چه محل ظرافت است حسين خان او را دشنام داده گفت اى نمك حرام با اين اعمال و افعال كه از تو بظهور آمد چه توقع دارى يعقوب خان دانست كه حال چيست فى الفور شروع در عجز و اضطرار نمود حسينخان دست او را بسته سر شكسته و سر برهنه در برابر ايوان در آفتاب نگه داشتند و رفقاى او را يك يك باندرون خانه مىطلبيدند و چون داخل ميشدند جمعى از غلامان و جان - نثاران تيغ در او نهاده پاره پاره ميكردند و هر كدام ميآمدند از اين باده كه خمارشكن مستيهاى سابق بود مست و بيشعور ميگرديدند در بيرون هيچكس خبرى از اين حال نداشت و تصور مردم آن بود كه در خلوتخانه مجلس خاص آراسته و محفل عيش و عشرت پيراسته و بصحبت مشغولند . مجملا تا هنگام عصر اين صحبت برقرار بود ترابى بيك و مختار سلطان و بوداق قراكونه و ابو الفتح بيك شاملو و چند كس ديگر كه خمير مايه فساد بودند بمجلس آمده برفقاء ملحق شدند و اجساد ايشانرا آخر روز آورده عبرة للناظرين از دار عبرت آويختند حقيقت حال بر بيرونيان معلوم گشت . اما يعقوبخانرا جهت بدست آوردن قلعه نگاهداشتند و در آن روز بقتل نرسيد و در سياه چالى كه خود كنده جمعى از ذوالقدران بيگناه را محبوس مينمود محبوس گشت و نوشته از او گرفته بقلعه فرستادند كه معتمدان او قلعه را بملازمان درگاه شاهى سپارند اما اهل قلعه بدان نوشته عمل نكرده قلعه را نسپردند و معلوم شد كه او سفارش كرده بوده و چند روز در مخالفت و قلعه دارى اصرار نمودند در آن چند روز هر روز جمعى از ورثه ذوالقدران كه بتيغ قهر يعقوبخان كشته شده بودند او را كشته شدن يعقوبخان حاكم شيراز و اشخاص فتنه جو كه با او بودند بيرون آورده در سر چاه سرنگون آويخته سياست مينمودند و او ناله و و نفير باوج فلك مىرساند و بعد از چند روز كه اصرار او و ملازمانش در قلعه‌دارى بظهور رسيد ريش سفيدان ذوالقدر متكفل اين مهم شده در قتل خان تعجيل داشتند حضرت اعلى او را بدست ذوالقدران دادند و ايشان بقصاص بيگناهان باتمام كار او پرداختند . بعد از كشته شدن او جمعى از مردم فارس خصوصا حسين قلى - سلطان سياه منصور كوه روى كرده بطريق عياران از رخنه كوه كه صعود بر آن در نظر بيننده محال مينمود بر فراز قلعه برآمده بى خبر نفير و برقو بركشيده و قلعه را متصرف شدند و بدكاران بجزاى اعمال رسيدند . در خلال اين حال كس از جانب فرهاد خان از كرمان آمده خبر رسانيد كه مهمات كرمان بر حسب دلخواه صورت انجام يافته قلعه را متصرف شدند شرح اين قصه چنانست كه چون فرهاد خان بحوالى كرمان رسيد استمالت نامه‌ها بطوايف افشار فرستاده ايشانرا كه ملازم قديم وليخان بودند بدستور بملازمت او دلالت نموده طبقهء افشار كه از آمدن فرهاد خان و ايالت وليخان خبر يافتند تزلزل در احوال ايشان پديد آمده فراغت و عافيت خود در آن دانستند كه ترك مرافقت