اسكندر بيگ تركمان

433

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

افشار رسيد كه قورچيان و ملازمان درگاه و الا را كه جهت خدمات ديوانى در كرمان بوده‌اند بيرون كرده قلعه را مستحكم گردانيده دم از موافقت و هواخواهى يعقوب خان مىزند حضرت اعلى فرهاد خان بجهة دفع فتنهء او روانه كرمان ساختند و چون لشكر كرمان اكثر ملازمان قديمى وليخان و بيكتاش - خان بودند وليخان را كه مرد صلاح انديش نيكوخواه و هميشه منكر اعمال و افعال پسرش بود بايالت بعضى از آن ولايت سرافراز ساخته بعضى ديگر را باسمعيل خان آلپلو افشار داده هر دو را همراه يولى - كشته شدن شاهقليخان بيك غلام درين سفر برفاقت فرهاد [ 293 ] خان مأمور شد از سوانح كه در شيراز بظهور آمد كشته شدن شاهقلى خان ولد خليل خان افشار است بدست حسن خان ولد عبداللطيف بيك كه هر دو از احفاد افشار متصورند در صحيفهء اول اين دفتر رقم پذير كلك تحرير شده كه در ايام شورش و انقلاب طوايف قزلباش كه در هر سرى سودائى پديد آمده بود و در كوه گيلويه بعد از فترت ظهور و خروج قلندر و نواب اسكندر خان حاكمى كه از جانب ديوان منسوب باشد نبود شاهقلى بيك پسر كوچك خليل خان بخودسر نام خانى بر خود نهاده خود را حاكم كوه گيلويه ناميد . اما حسن بيك ولد عبداللطيف بيك مزبور خود را در اين امر ازو شايسته‌تر ديده با او مخاصمت آغاز نهاده جمعى افشار و الوار را بر خود جمع كرده مدعى حكومت شد و هر يك به قدر قوت و توان متصرف بعضى محال گشته تا حين ورود موكب جهانگشائى همايون اعلى شاهى با يكديگر بمدارا و احتياط ميبودند تا آنكه درين هنگام هر دو بپايهء سرير خلافت مصير بسعادت ملازمت فايز گشتند و هر يك بانفراد استدعاى ايالت آن ولايت داشتند اگرچه هر دو بخودسرى عادت كرده اين شيوه جبلى ايشان شده هيچكدام قابل تربيت نبودند اما پسرى خليلخان و بزرك منشى دماغ شاهقليخان را آشفته‌تر داشت و مطلقا با شيوهء چاكرى و فرمانبرى آشنا نبوده حسنخان به قدر مراتب نوكرى طى كرده از او ساده دلتر مينمود با جمعى كشته شدن حسينعلى سلطان چكنى بر سر او رفته پيكر حياتش را بتيغ تيز زير و زبر گردانيد و مورد عنايت و التفات گشته بايالت كوه گيلويه به رقم اختصاص كشيد ديگرى از سوانح عبرت - افزا كشته شدن حسينعلى سلطان چكنى ولد بوداق خانست كه در خدمت اشرف از جمله مقربان و مخصوصان بزم اقدس بود سبب ظاهرى كه معلوم همگنان گرديد اولا آنكه مرد محيل فتنه اندوزى بود كه زبانش با دل موافقت نداشت و صاحب داعيه بود ثانيا آنكه از بوداق خان و اولاد او چنان كه سبق ذكر يافت در خراسان حركت ناهنجارى صدور يافت كه شهزادهء را كه او لله بود برداشته بقلعه خبوشان برده مدتى سالك طريق خلاف بودند و او نيز بدينجهت محل اعتماد نبود غايتش چون روى ارادت بپايهء سرير و الا آورده شهزاده بدست آمد و پدرش با جمعى كثير از ايل و عشيرت و اقربا و اولاد در خراسان بود چند روزى بنابر مصلحت انديشى شرف خدمت و قرب منزلت يافته بود همانا از خبث باطن حرام نمكى ازو ظهور يافته بود كه محرك عقوبت و سزاوار تيغ شحنهء سياست شده بود . القصه كورحسن استاجلو و بعضى از مقربان بساط عزت در حريم خلوتخانه همايون او را بجزا و سزا رسانيدند و ملازمان حسينخان شاملو حاكم قم حسب الامر الاعلى بر سردادى بوداقخان كه در