اسكندر بيگ تركمان
606
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
اگر در دفع او اهمال رود محتمل است كه معاملات بفساد انجامد و ضرر كلى روى دهد . نواب اشرف در جواب قلمى فرمودند كه غرض اصلى ما افروختگى چراغ دولت آن فرزند سعادت پيوند است كه بسعى مردم كاردان روشنى افزاى انجمن كامكارى گردد و او را كه مرد كار است ضرورى دولت آن فرزند ميدانستيم در اين باب نيكو تأمل نموده آنچه متضمن صلاح دولت خود داند مختار است محمد ابراهيم خان بعد از ورود اين منشور سعادت كه در حقيقت عين ممانعت بود بدين حركت دليرى كرده بقتل خداى نظربى اقدام نموده فى الحقيقة تيشه بر پاى دولت خود زده آنچنان مرد هوشمند صايب رأى معركه آراى كه او را در روز نيك و بد در كار بود از پاى درآورده زمام [ 419 ] مهام دولت او بدست نادانان جاهل و جاهلان خودرأى غافل افتاد يار محمد ميرزا ديوان بيگى و راتق فاتق مهمات گشت و هر يك از تيز دولتان خودستاى بارادهاى مختلفهء بيشى و پيشى ابواب حسد و ضديت گشوده با يكديگر بازار نفاق گرم كردند و محمد ابراهيمخان با چندى از بدمستان بادهء جهل بمقتضاى ايام جوانى اوقات صرف عيش و كامرانى نموده بانتظام امور دولت كمتر ميپرداخت . فوت محمد ابراهيمخان پادشاه بلخ چون در تمشيت ايزدى بقلم تقدير نگارش يافته بود كه زمام مهام دولت طايفهء اوزبكيه بقبضهء اقتدار باقيخان درآمده تماشائيان كارخانهء قدرت الهى را موجب مزيد بينائى و آگهى كرد و محمد ابراهيمخان از افراط شرب مدام سقيم المزاج گشته تب محرق عارض او گرديد و مادهء حصبه و آبله قوى ظاهر گشته به صد حسرت و هوان عالم عمر و جوانى را وداع نمود و باقى خان كه در آن حين لشكر به طرف حصار شادمان كشيده قلعهء حصار را محاصره كرده بود از استماع اين واقعه مسرور و شادمان گرديده فرصت غنيمت شمرد و مهم حصار را معطل گذاشته تسخير بلخ را كه عمدهتر بود اهم و اولى دانسته بر سبيل استعجال روانه جانب بلخ شد و ولى محمد خان برادر خود را منقلاى لشكر گردانيده پيمبر روانه ساخت . تسخير نمودن باقيخان بلخ را بعد از فوت محمد ابراهيمخان يار محمد ميرزا و عظماى اوزبكيهء بلخ را از وقوع اين حادثه عظمى دل از جاى رفته چاره جوى شدند بعضى از خواص و معتبران كه اعتمادى بجانب باقيخان نداشتند خصوصا يار محمد ميرزا و شيرافكن ميرزا و شاه خواجهء نقيب عبيدالله سلطان نامى از اقرباى سلاطين جانى بيگى را كه در حصار شادمان ميبود و بعد از استيلاى محمد ابراهيمخان اطاعت و انقياد او بر خود لازم دانسته ببلخ آمده بود دست آويز خود ساخته بمدافعهء بيرون آمدند اما اكثر سپاهيان و معارف لشكر كه از سلوك ناهموار يار محمد ميرزا آزردگى داشتند مخالفت باقى خان را مناسب وقت ندانسته باطنا دل باطاعت او بسته بودند از مرافقت ايشان بازماندند و قليلى كه با عبيدالله سلطان بيرون رفته بودند تاب صدمهء لشكر باقى خان نياورده بعد از ظهور طليعه سپاه منقلاى اوزبكيه از يكديگر پاشيده راه انهزام پيش گرفتند عبيدالله سلطان در معركه ناياب بلكه مقتول گرديد . يار محمد ميرزا و رفقا جز توجه خراسان و التجاء نمودن بسايهء اقبال شهريار گيتى ستان چاره نيافته در كمال اضطرار راه فرار پيمودند و از اقرباى محمد ابراهيم خان جهانگير ميرزاى ولد سيد محمد سلطان را كه در شبرغان ميبود و محمد سليم سلطان ولد پير محمد خان را كه در اندخود ميبود با عرب محمد اتاليق او مصحوب خود گردانيده روى توجه بخراسان آوردند و ولى محمد خان بظفر و نصرت اختصاص