اسكندر بيگ تركمان

552

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بصحبت و شادكامى مشغول بود خبر آمدن پسر بايلغار به او رسيد چون با معدودى بعزم سير و صحبت آمده لشكرى همراه نداشت بمدافعه و محاربه پيش نتوانست آمد يراق و اسباب و خيمه و خرگاه بجا گذاشته با اسبان باد رفتار روى توجه ببخارا آورد و سه فرسخ مسافت طى كرده بود كه عبدالمؤمن خان بباغ مذكور رسيد و اصلا ملتفت يراق و اسباب نشده از عقب خان ايلغار كرد كه شايد در راه او را بدست آورد اما بگرد او نرسيد و عبدالله خان بسرعت برق و باد خود را ببخارا انداخته دروب شهر را مسدود ساخت عبدالمؤمن خان چون دانست كه پدر همعنان شمال و صبا طى مسافت نموده به او رسيدن ممكن نيست عنان از ايلغار باز كشيده بآهستگى ببخارا آمد چون تير مدعاى او بر هدف مراد نيامد در بيرون شهر نشسته كس به خدمت پدر فرستاد كه چون شوق ملازمت غالب بود و بحدود قرشى تشريف آورده ببلخ نزديكتر شده بودند مقيد برخصت نشده بعزم پاى بوس آمدم اكنون التماس دارم كه رخصت دخول شهر و كورنش ارزانى دارند و همه روز شفعاء انگيخته استدعاى كورنش ميكرد عبدالله خان اعتماد نمينمود و رخصت نميداد از صحيح القولى استماع شد كه درين قضيه عبدالله خانرا بنوعى شعلهء غضب دربارهء پسر اشتعال يافته بود كه مكررا اظهار ميكرد كه اى عبدالمؤمن اگر از عمر امان يابم چنان نكنم كه تو اسب خود را زين ميكرده باشى مرد نباشم و اعراض بر او مستولى شده دست بر سر ميكوفت و با خود خطاب ميكرد كه اى عبدالله بعد از شصت و پنجسال كه گوى مردانگى از عرصهء جهان ربودى آخر از شاشهء خود گريخته بدنام عالم شدى و يرليغ بجانب سمرقند و تاشكنت و اطراف ممالك فرستاده لشكرها طلب داشت و عبدالمؤمن خان هر چند سعى نمود و قسم نامه‌ها به خدمت پدر فرستاد كه مظنهء خان به اين فرزند غلط است التفاتى نميكرد . مجملا عبدالمؤمن خان چون بمطلب خود نرسيد و برو ظاهر شد كه شاه محمد ايله جيان افشاى راز او نموده بود او را در همانجا بسياست رسانيد و بتحقيق پيوست كه حسب الفرموده عبدالله خان لشكر عظيم از همه طرف روى ببخارا دارند خوف و هراس برو مستولى شده روى به طرف بلخ آورد و بعد از رفتن او لشكرها از اطراف و جوانب ببخارا رسيده در موكب خانى جمع شدند عبدالله خان در كمال قدرت و استقلال بعزم تأديب و گوشمال پسر از بخارا بيرون آمده روانهء طرف بلخ شد و عبدالمؤمن خان مضطرب الحال بكنار آب رسيده ميخواست كه عبور نمايد در اين اثناء شاهم بى كه حاكم مرو بود و از عبدالله خان رنجش داشت و از مرو قصد ملازمت عبدالمؤمن خان نموده بود رسيد و او را از رفتن بلخ منع نموده اغوا كرد كه لشكرهاى خود را كه در بلخ‌اند جمع نموده در كنار آب مستعد قتال كرد و عبد المؤمن خان بصوابديد او عمل نموده در كنار آب پاى ثبات استوار داشته توقف نمود عبدالله خان كوچ بر كوچ بر سر او ميآمد او را به قصد محاربه شنيده در آمدن متأمل شد ريش سفيدان و مشايخ ماوراء النهر پاى در ميدان اصلاح نهاده هر دو را بسخنان موعظه آميز از اين اراده منصرف ساختند عبدالله خان شاهم بى را با دو سه كس كه مادهء فساد ميدانست طلب داشت عبدالمؤمن خان آن جماعت را پيش پدر فرستاده و عبدالله خان را سياست نموده بازگشت و هر دو بسلامت بمقر دولت خود مراجعت نمودند از صحيح القولى مسموع شد كه او از عبدالله خان نقل ميكرد كه بعد از اين قضيه مكرر ميگفت در مدت عمر در معارك و محاربات عظيم فيروز بخت آمده هرگز پشت بدشمن ننمودم عبدالمؤمن خان كه از عمر و دولت تمتع مبيناد در آخر عمر گرد عار فرار بر روى روزگار من بيخت و چون عقوق و عصيان نسبت به پدر ظاهر ساخت آخر بنفرين پدر گرفتار آمده از عمر و دولت تمتعى نديد چنانچه از كلام آينده بوضوح مىپيوندد . بالجمله چون اخبار مخالفت و نزاع پدر و پسر در تركستان شيوع يافت [ 379 ] سلاطين قزاق