اسكندر بيگ تركمان

519

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

الدين مشهور بمير بزرگ كه در طبرستان خروج بسيف كرده مالك آن مملكت گرديد در صدر صحيفهء اول رقم تسطير يافته و در اين عهد و اوان از آن سلسلهء رفيعهء اولاد ذكور كه شايسته تصرف ملك موروث باشد نبود لاجرم آن عرصهء ارم تزيين ارثا و اكتسابا شايسته تصرف شهريار سعادت قرين و حق شرعى سلطان با داد و دين است كه در ميانهء جمعى از امراء و سرداران آن ولايت بتخصيص سيد مظفر مرتضائى و الوند ديو و ملك بهمن لاريجانى انقسام يافته بود و مكرر از ايشان نسبت بسلسلهء مير بزرك بىادبيها و كفران نعمت بظهور رسيده هر كدام بر ولايتى رقم اختصاص كشيده بتغلب متصرف بودند و گاهى تقبلى كه به علت باج و خراج بديوان اعلى مينمودند ببهانه‌هاى بيمعنى موقوف داشته هميشه از اطوار ايشان حيله و تذوير و آثار نفاق و شقاق بظهور ميرسيد و همواره فتح و تسخير آن ملك و انتزاع آن ولايت از يد متغلبه مكنون خاطر انور و مخزون ضمير منير معدلت گستر بود تا آنكه در اين سال رأى جهان آرا بدان متعلق گشت كه دست تغلب آن جماعت را از ملك موروث كوتاه ساخته ضميمه ممالك محروسه گردانند حسب الاستدعاى فرهاد خان تسخير ولايت مازندران براى و رويت و حسن درايت او رجوع شده ايالت آن ولايت به او تفويض يافت مشار اليه با قشون و لشكر آراسته روانه مقصد گرديد و استمالت نامه‌ها بامراء و سرداران فرستاده همگى را بايلى و انقياد دعوت نمود مردم آن ولايت خصوصا سيد مظفر كه سوداى خودسرى دماغ او را شوريده داشت غايبانه اظهار متابعت مينمود اما وحشى صفت در آمدن نزد فرهاد خان متامل و متردد بوده اصلا رام نميشد بعد از تكرار مراسله و آمد و شد سفراء و مردم چرب زبان راضى بملاقات گشته او و جمعى ديگر از سرداران و اعيان نزد فرهاد خان آمدند خان سيد را تعظيم و تكريم بسيار كرد اما مانع بازگشتن گشته تكليف رفتن بپايهء سرير اعلى نمود سيد مظفر بدين شرط راضى شد كه فرهاد خان با او رفاقت و همراهى كرده در خدمت اشرف شفيع تقصيرات او بوده باشد و در باب مهمات مازندران آنچه بالمشافهه از لفظ گهربار استماع نمايد به عمل آورد و مطلب او اين بود كه شايد بطريق هر بار بتعهد باج و تقبل خراج مهم مازندران را صورتى داده خود بدستور حاكم و فرمانروا باشد فرهاد خان بنابر صلاح وقت ملتمس او را مبذول داشته سيد را مصحوب خويش گردانيده بپايه سرير اعلى آورد و سيد در دار السلطنه قزوين شرف بساط بوس دريافت و حضرت اعلى بمصلحتهاى ظاهر كه چندين مصالح ملك و دولت در آن منطويست بعضى تلطفات دربارهء او بظهور آوردند اما باطنا با او كه با سلسلهء ولينعمت عصيان و كفران ورزيده بىادبيها ازو بخانوادهء مير بزرك وقوع يافته بود التفاتى نداشتند و او در منزل فرهاد خان ميبود و بمقتضاى الخائن خايف در كمال بيم و هراس بسر ميبرد و خاطر نشان او شد كه همت والاى شاهى ظل اللهى مصروف بر آنست كه ساحت آن ملك را از خس و خاشاك تسلط و اقتدار اين گونه خودسران متغلب پاك گرداند بالضروره [ 355 ] از حكومت مأيوس شده قرار داد كه در اين مرتبه همراه فرهاد خان بمازندران رفته مردم آن ديار را مطيع و منقاد گرداند و از آنجا با كوچ و مردم خود بعراق نقل نموده بقيه عمر را در رضاجوئى خاطر اشرف مصروف سازد اما ديو هوس و سوداى حكمرانى در جوف دماغش جاى گرفته بود كه دلش از آنچه ميگفت خبر نداشت . القصه از خدمت اشرف رخصت يافته برفاقت فرهاد خان روانه مازندران گشت و جناب خان بجهة تأليف قلوب ساير وحشى صفتان مازندران با او بمدارا سلوك نموده همچنان معزز و محترم بطريق مهمان رفيق خان بود چون به شهر آمل كه از بلاد قديمه طبرستانست و در تصرف ملك بهمن بود رسيدند ملازمان و مردم او قلعه آمل را استحكام داده در مقام قلعه‌دارى درآمدند و فرهاد خان