اسكندر بيگ تركمان
20
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
در ضمير خصومت تأثيرش كاشته سلطان بيچى اغلى را با چهار هزار سوار از جنود شقاوت ورود تركمان بامداد شيروانشاه فرستاد . شيروانشاه بورود كومك سلطان يعقوب مستظهر گشته در حدود شماخى اجتماع عظيم از عساكر شيروان و تركمان دست داد . اما سلطان حيدر با غازيان غزاپيشه جلادت اثر از راه شكى كه شمال رويه شيروانست به آن بلاد در آمده عبور لشكر ظفر اثر بپاى قلعهء در بند افتاد و آن شهر بست از بلاد معمورهء جهان به باب الابواب مشهور و قلعهاش حصنى است سپهر اساس مانند سد سكندر بمتانت و استحكام معروف و بر السنه و افواه مذكور ، هر برجى با بروج فلك برابر و پاسبانش با ساكنان ملاء اعلى همزبان و همسر ، اهالى آنجا شيوهء عناد پيش گرفته دست تعرض بآحاد اجناد دراز كردند گوشمال آن فرقهء ضلال بر ذمت همت آن صاحب اقبال لازم گشته غازيانرا بتسخير آن شهر و قلعه مأمور ساخت ارباب جلادت روى همت بتسخير حصار آورده در اندك فرصتى تزلزل در اركان آن حصن حصين انداختند فتح و تسخيرش عنقريب ميسرپذير بود كه از هوا خواهان دودمان حيدرى قراپيرى قاجار كه بر ساقهء لشكر بود از عقب رسيده خبر آورده كه فوجى از لشكر تركمان از آب گذشته شيروانشاه با عساكر شيروان بايشان ملحق گرديد و داعيهء محاربه لشكر منصور دارند متعاقب يكديگر خبر ورود آن گروه شقاوت اثر رسيده سلطان دين پرور از پاى قلعه برخاسته آمادهء پيكار آن فرقهء نابكار گرديده القصه در حدود طبرسران آن دو لشكر خونخوار به يكديگر رسيده از جانبين بتعبيهء سپاه پرداخته صف قتال آراستند ، آتش حرب بنوعى مشتعل گشت كه خرمن عمر بسيارى از دوست و دشمن سوخته گرديد . بيت در آن دشت پر محنت هولناك * بر آميخت خون در لشكر به خاك دم تيغ چون شعله آتش فشان * سنانها ز زخم يلان خون چكان از اين طرف طبقهء صوفيه دست از جان شيرين شسته روى از شعلهء سيف و سنان نميتافتند . مجملا حربى در پيوست كه در ازمنهء سابقه كمتر وقوع يافته در اثناء گيرودار سلطان بيچى اغلى فوجى از دليران معركه كارزار بمقابلهء آن سلطان سرافراز درآمده قصد آن سرور كرد ، سلطان حيدر بنفس نفيس مباشر حرب آن بد اختر گشته بنوك سنان آن بد گوهر را از پشت تكاور بر زمين انداخته با خاك تيره برابر كرد و او را شناخته كرم جبلى اقتضاى آن كرد كه از خون او در گذرد لاجرم به همان قدر اكتفا فرموده از قتل او در گذشت و او بار ديگر سوار گرديد ملازمان ركاب اقدس از سبب آن عطوفت و جان بخشى سؤال نمودند فرمود كه هنوز اجل او نرسيده و آفتاب عمر من بزوال رسيده در اين معركه شربت شهادت خواهم نوشيد و قسمت روز ازل و تقدير لم يزل را چاره نيست . القصه چون هنوز طلوع آفتاب دولت اين خاندان را ميعادى مقرر بود در اثناء جنگ و جدال تيرى جانگداز از شست قضا جسته بر مقتل آن شهسوار عرصهء وغا رسيده كارگر آمد و از وقوع اين واقعه غازيانرا دست از كار و كار از دست رفته لواى دولت آن طبقه كه بذروهء اعتلا افراخته بود بحضيض مذلت افتاد بسيارى از صوفيان جان نثار اين دودمان كرامت نشان در ركاب اقدس آن بدر آسمان دين پرورى از دست ساقى اجل بادهء ناخوشگوار ممات نوشيده بيخودانه در مضاجع خاك خفتند در فتوحات يمنى آورده كه حقيقت اين اخبار را بفرمودهء خاقان سليمان شأن از بعضى غازيان مثل حسين بيك لله و فرخ آقا و جمعى ديگر كه در آن جنگ گاه حاضر بودند استماع نمود از قول ايشان نوشته الحاصل صوفيان خاندان صفويه جسد مبارك آن خلاصهء خير البشر را در طبرسران دفن كردند و در نوبت ثانى