اسكندر بيگ تركمان

344

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

اما چون روميان زياده از ايام سابق حزم و احتياط مرعى داشته يك لحظه از محافظت قلعه غافل و ذاهل نبوده در بروج و باره مستعد مدافعه و مصادمه ايستاده بودند گلوله تفنگ بطريق تگرك آتشين كه از كرهء اثير باريدن گيرد ريزان گشت از دود تفنك روى هوا تيره و تاريك شد از گير و دار دليران معركه كارزار غلغله در قلعهء افلاك افتاده از كثرت كشتگان و مجروحان زخم سنگ و سنان خندق با سنان تساوى پذيرفته دل بهرام خون آشام از آتش حيرت بر خاص و عام آن معركه بسوخت جمعى از شجعان لشكر بهرام قهر كه از آسيب گلوله تفنگ سالم مانده نردبان بپاى قلعه رسانيدند و صعود كردند بضرب مطراق بوزدقان و طعن سيخ و سنان محافظان از بالاى نردبان غلطان غلطان بخندق مىافتادند مجملا بسيارى از عساكر منصوره درين يورش ناچيز گشته راه عدم پيمودند و كارى از پيش نرفت . اولياء دولت قاهره شكسته خاطر و پريشان حال گرديده اهل تبريز قلق و اضطراب آغاز نهادند چون تسخير اين قلعه گردون اساس در مشيت حضرت خالق الجن و الناس موقوف به زمان خجسته نشان شهريار ظفر قرين سعادت قران اعنى حضرت اعلى شاهى ظل اللهى بود هيچ اثرى بر سعى و اهتمام شاهزادهء عالميان و غازيان نصرت نشان كه درين مدت بظهور مىپيوست مترتب نشد . مجملا چون از تسخير قلعه يأس و نوميدى روى داده لشكر روم قريب به شهر شده بودند امر عالى بنفاذ پيوست كه اهالى و اصحاب شهر كوچانيده بجانب دار السلطنه قزوين برند امراء و اعيان اردوى معلى شتر و الاغ مدد نمايند جمعى كه از ارباب يقين بودند با اكثر خواص و صواحب و اعيان [ 252 ] حسب الفرمان قضا جريان روانهء قزوين شده بسيارى از اواسط الناس بمواضع و محال قريبه و بعيدهء شهر پراكنده گشته شهرى بدان عظمت در يك شبانروز چنان خالى شد كه مضمون ليس فى الدار غيره ديار مناسب حال آن روضهء جنت مثال گرديد . بعد از رفتن تبريزيان رايات جلال نيز كوچ كرده بجانب اروم دول و زمار نهضت نمودند كه بعد از آنكه بكيفيت و كميت لشكر روم اطلاع حاصل آمد در امر محاربه بدانچه مقتضاى وقت و صلاح دولت باشد عمل رود روز ديگر فرهاد پاشا بحوالى شهر رسيد در چرنداب نزول كرده و ذخيره و يراق ساليانه كه همراه آورده بود بقلعه ريخته از لشكريان جمعى كه از قلعه دارى بستوه آمده بودند بيرون آورده جمعى ديگر را در قلعه گذاشت و خاطر از مهمات قلعه جمع كرده بلاتوقف كوچ نموده معاودت كرد و چند روزى كه در تبريز بود ايلچى باردوى معلى فرستاده بعلى قليخان و امراء قزلباش مكتوبى در باب صلح نوشته بود . مضمون آنكه از روزى كه فيما بين پادشاهان با فساد مفسدان شورش و فساد بهم رسيده نامه فرهاد پاشا بعليقلى خان در باب صلح چندين هزار نفس قائل كلمتين ضايع و نابود شدند و هر چند از اينجانب حكايت صلح بميان آمده خاطر نشان كرديم كه هر محل به تصرف آل عثمان درآيد قانون سلسله عثمانى نيست كه دست از آن بازدارند سعى نمايند كه محلى از تصرف شما بيرون نرود و امراء قزلباش لجاج و عناد آغاز نهاده راضى به آن نمىشدند و در هر سال ولايتى از دست مى - دادند تا آنكه شهر تبريز كه پاى تخت پادشاهان ايران بود از دست دادند و اگر به همان دستور عناد و كلفت در ميان باشد و اين معنى به ظهور آيد سال ديگر باردبيل و عراق سرايت مينمايد چون نمك پروردهء آن دودمان‌اند نصيحت