اسكندر بيگ تركمان

291

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

مجملا اركان دولت قاهره مهمات خراسان و خراسانيان را بمقتضاى وقت درهم پيچيده روى توجه بعراق آوردند و درين بازگشتن دوربينان بساط دولت و آگاهى تفرس نمودند كه مجددا سلطنت ملك خراسان بشاهزادهء جهانستان يعنى حضرت اعلى تعلق خواهد گرفت و عنقريب لواى دولتش ارتفاع يافته آفتاب اقبالش بر كل عرصهء ممالك خواهد تافت و هر كس از امراء و مردم خراسان در وقت توجه رايات جلال اظهار دولتخواهى نواب سكندر شأن نموده بود از امداد ايشان مأيوس گشته بانديشه عواقب امور و فكر تلافى و تدارك افتادند اول كسى كه از امراء خراسان ابواب اطاعت و انقياد مسدود ساخته در مخالفت گشود حسين بيگ افشار ولد سوندوك بيك قورچى باشى بود كه حاكم دارالمؤمنين سبزوار بود در وقتى كه موكب همايون قريب بسبزوار رسيد اظهار شاهى سيونى كرده باستقبال موكب اعلى شتافت و منظور نظر نواب سكندر شأن و شاهزادهء عالميان گرديده بسعى قلى بيك قورچى باشى بدستور بايالت سبزوار منصوب گشت درين هنگام در مقام خلاف و عصيان درآمده دروب شهر و قلعه را مضبوط كرد و تفنگ انداخته در مقام قلعه‌دارى شد نواب جهانبانى امراء عظام را مخاطب ساخته فرمودند كه مهمات خراسان هر گونه مدارائى بايست كرد به جهت صلاح انديشى كرديم حالا كه مثل حسين بيك مردى بر روى پادشاه شما چيره شده قلعه بندد و دست جسارت و بىادبى دراز كرده توپ و تفنگ باردوى همايون اندازد جاى مسامحه نيست و اگر دربارهء او تغافل ورزيده بگذريم همانا لايق دولت و مناسب ناموس سلطنت نباشد قلى بيك قورچى باشى كه ريش سفيد طايفهء افشار و معظم اركان دولت و متعهد معاملات آن برگشته بخت بيسعادت بود سر خجالت در پيش افكنده اذعان كلمات دلاويز آن حضرت نمود و تنبيه و تأديب آن بيعقل و هوش را صلاح وقت دانسته رضا به آن دادند و نواب جهانبانى امراء نامدار بل عموم عساكر ظفر شعار خصوصا وليخان و امراء تكلو را بتسخير شهر و قلعه مأمور فرمودند فرمانبران بفرموده عمل نموده در همانروز بآئين شايسته بجانب شهر و قلعه يورش انداخته از اطراف و جوانب هجوم نمودند مردم حصار تا غروب آفتاب بمدافعه مشغول گشته هنگام غروب كه شام ادبار آن تيره بختان سيه روزگار بود از ستيز و آويز عاجز آمدند و بهادران موكب عالى دامن در ميان بپاى حصار رسيده بر باره و بروج عروج نمودند و در ظلمت ليل چون سيل كه از فراز و بنشيب آورد به شهر فرو ريخته بر ارك نيز استيلاء يافتند و چون ادبار به آن طبقه روى آورده بود جمعى كثير عرضهء تيغ فنا گشته و حسين بيك در درب ارك گرفتار گشته يكى از بيلداران سبزوارى كه ملازم ركاب عالى بودند چنان پشت بيلى به او نواخت كه قوت حركت نداشت و سر خجالت و شرمندگى بضرب بيل بىاختيار پيش انداخته بود حكم بسياست [ 213 ] او صادر گشته عبرة للناظرين از دروازهء شهر آويختند اما چگويم كه بشئآمت كافر نعمتى و سوء تدبير آن بىعقل و هوش در آن شب هولناك از متجنده و آحاد الناس اردو چه بر سر شيعيان اهالى و اعيان سبزوار آمد . مجملا دقيقهء از دقايق نهب و غارت و سفك دماء و امثال ذلك فرو گذاشت نشد هر چند نايرهء غضب نواب جهانبانى كه التهاب يافته بود انطفاء پذيرفته امر فرمودند كه احدى متعرض رعايا و مردم سبزوار نگردد اما چون شب بود و خانهء سپاهى از رعيت متميز نميشد آزار و