اسكندر بيگ تركمان
275
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
شيراز بملازمت رسيدند شاهقلى بدست حسنخان مقتول گشته حكومت كوه گيلويه به او انتقال يافت القصه بعد از قضيهء قلندر مذكور ديگر قلندران بنگى را هوس اسمعيل ميرزائيت در سر افتاده در چند محل اين غوغا و شورش بهمرسيده در هر چند روز اسمعيل ميرزائى در هر ولايت پيدا ميشد و مردم بر سر او جمع شده باز پراكنده ميشدند يكى در لرستان و چمچال پيدا شده بيدولتان اكراد و الوار قلمرو عليشكر بر سر او جمع شدند و لشكريانش بده هزار رسيد و امراء و ارباب مناصب تعيين نموده در آن سرحد آغاز فتنه كرد و كس نزد سولاغ حسين تكلو فرستاد و او را باطاعت و انقياد دلالت كرد و حكم وكالت به جهت او فرستاد كه بجاى جوهه سلطان تكلو وكيل و ركن - السلطنه باشد سولاغ حسين بمقتضاى عقل دفع او را بداية در اطاعت و انقياد اولى و انسب دانسته سخنان او را بقدم قبول تلقى نمود تصديق اسمعيل ميرزائيت او نمود و اظهار اخلاص و خواهش تمام كرده بارخانههاى پى در پى فرستاده التماس تشريف حضور او كرد و خيمه و يراق و اسباب پادشاهانه فرستاده خود نيز استقبال كرد و قلندر بيچاره باور كرده در كمال شوكت و اقتدار متوجه چمچال گرديد سولاغ حسين و اعيان تكلو بملازمت رسيده سجده و پاى بوس وقوع يافت و از روى عقل و دانش آن كثرت و ازدحام را از هم پاشيده در هنگام فرصت او را گرفته محبوس ساخت و در وقتى كه رايات نصرت آيات از سفر خراسان عود نموده در دار السلطنهء [ 201 ] قزوين نزول اجلال واقع شد او را بدرگاه معلى فرستاد و نواب جهانبانى در خيابان ميدان اسب قباى باروط در او پوشيده آتش زدند و با وجود آن موجب تنبيه قلندران بى سر و پا نشده ديگرى در طوالش اين آرزو كرد جمعى نادان بىعاقبت بر سر او جمع شده بدارالارشاد اردبيل آمده در آنجا بجزاى عمل رسيدند و ديگرى در غور و حدود فراه خراسان ظهور كرد و خلقى كثير از خرد مفلسان فتنه طلب آن سرحد بر سر او جمع آمده آغاز فتنه كردند . كشته شدن حسين سلطان و برادرش عليخان سلطان در جنگ قلندر فراه خراسان حسين سلطان افشار حاكم فراه متوجه دفع فتنهء او گشته بين الجانبين محاربه بوقوع پيوست و غوريان غالب آمده از قضاى ربانى حسين سلطان در معركه كشته گرديد و طايفهء افشار منهزم بفراه آمدند و حقيقت بپايهء سرير اعلى عرض شده على خان سلطان برادرش كه در درگاه معلى يوزباشى زمره قورچيان افشار بود بجاى برادر منصوب گشته بفراه آمد و بانتقام خون برادر بر سر قلندر بغور رفت اتباع قلندر آهنگ محاربه ساز داده بعد از سعى بسيار كه از جانبين بوقوع پيوست او نيز بقتل رسيده طايفهء افشار در اين مرتبه نيز كارى نساخته يكان سلطان قوم ايشان حاكم فراه شده چون به آنجا رسيد در انديشهء دفع او بود كه كذب قلندر بر اتباعش ظاهر شده عاقبت بقتلش پرداختند . مجملا تا چهار پنج سال آغاز دولت نواب سكندر شأن زمزمه و گفتگو جناب اسمعيل ميرزا بر زبان مردم بود .