فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

388

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

عمل نمودى . به بيرون « 1 » كردن حلقه از گوش مبتدعان عالم را به ارادت حلقه در گوش آوردى و به شكستن آلات ملاهى درستى خود را به خلايق راست كردى . [ شعر ] سحرِ مبين سُبحه طرازىِ « 2 » او * آفت دين شعبده بازىِ او دبدبهء زهد [ زدن « 3 » ] راه او * گربهء زاهد سگِ درگاه او ( 207 - پ ) در عنقِ منكسرِ او ردا * فى عنق الكافر حبل الرّدى « 4 » طرّهء طرّار ، گهى چين زدى * كافر چين « 5 » دار ، رهِ دين زدى به دام سجّاده دل خليفه صيد كرده و به دانهء تسبيح طاير خاطر اركان دولت را قيد نموده بود . هر صبحگاه بر درگاه خليفه آمدى يك آستين بر ارباب منكرات افشانده و به آستين ديگر اصحاب معروف را خوانده . اركان دولت از بيم او در زلزال و دولت اركان را از تعليم او انديشهء زوال . ملك را ملك خود پنداشتى و خليفه را خليفهء خويش انگاشتى . اگر كسى با او از فضل گفتى ، مىگفت فضول است و اگر نام عدل بردى ، حكم كردى كه عدول است . در فرع شرع چنگ زده ، اصل عالم بر مىانداخت و به ذريعهء شريعت وديعهء اعراض رفيعه را با خاك برابر مىساخت . چون از صحبت خليفه به خانه باز آمدى ، طاير لهو و نشاطش در پرواز آمدى . سورت تخويف و تنذيرش به مطايبه و سور منقلب گشته و عبوس « 6 » قمطريرش به نضرت و سرور مبدّل شده . در ملأ كابر و ذاعر ، و در خلا صاغر و شاعر بود . در محضر اناس خير النّاس « 7 » و الشّيخ كالنّبى و در بيت الوسواس ابو نواس و متنبّى . [ شعر ] ثورى و حارث گهِ نُصح و رشاد * ثور « 8 » صفت حارثِ تخم فساد طعنه زده بر وَرَعِ بايزيد * در دَركات سقرى با يزيد

--> ( 1 ) . P : بهر برون . ( 2 ) . P : درازى . ( 3 ) . PF : زدى . ( 4 ) . P : الورى . ( 5 ) . F : دين . ( 6 ) . P : عبور . ( 7 ) . K : الناس خير الناس . ( 8 ) . F : ثورى .