فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
386
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
و در ميدان سعادت كجا قدم بايد نهاد . [ شعر ] تو فرما لطف ازين بندم برون « 1 » كن * مگو با من كجا بنشين و چون كن كه من گر صد بَلا در پيش يابم * نجات آن ز فكرِ خويش يابم امام و قاضى و شيخ و خطيبم * شِفا خوان و كُتب دان و لبيبم بيا زاغا « 2 » مرا يك چند بگشا * درين باغِ بهشتم بند بگشا به باغِ دلگشا سَر ده روانم * كه در فردوس خود را بر فشانم بِهل تا يك زمان گردم شتابان * ز ميدان سعادت تا خيابان زاغ دانست كه درازگوش را وقت هلاك و بوارش رسيده است و سايس اجل به اصطبل : « القبر بيت العمل » ، افسارش كشيده . چون در اخلاص و استخلاص افراط نمود از شاخ فرود آمده ، به مخلب ( 206 - پ ) و منقار افسارش گشود . خر چون اسب تازى در نشاط و بازى درآمد . به نكد لگد هر سو شاخى شكستى و از دم شومش تازه گياهى نرستى . از جمله شاخها كه شكسته بود ، شاخى برومند را بيخ متين « 3 » ميخ زمين شده و سرش چون تيغ آبدار پرداخته و چون زبان مار آخته بود . خر [ به ] قصد درختان ديگر « 4 » مىدويد ، بيخودانه بر آن بيخ درخت جهيد . بيخ درخت چون شاف در نافش نشست و تا سينه بر دريد . خر مىدويد و احشايش بر درختان سر بريده مىپيوست . درختان اگر چه از شرّ خر اولا خسارت بردند ، آخر « 5 » احشايش را به غارت بردند . خر در بند هلاك اسير و بدبخت شد و معامعا امعايش بر سر درخت رفت . باغبان درآمد كه خر را تفقّدى كند ، هر گوشه براى خر تختى ديد [ و ] هر جزو از او بر سر درختى ، گفت : آنكه تو را از بند رهانيده است بدين بختت رسانيده و برين تختت « 6 » نشانيده .
--> ( 1 ) . F : رها . ( 2 ) . F : زانجا . ( 3 ) . K : ميتين . ( 4 ) . F : ديگر + كرده . ( 5 ) . P : عبارت « و احشايش . . . آخر » را ندارد . ( 6 ) . F : تخت .