فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

369

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

بود كه در اين رباط خراب چندى برآسود « 1 » و اكنون به ديار عدم مىپيوندد . مثنوى « 2 » راحت از ملكتِ وجود برفت * يارِ ناسير ديده زود برفت دير ننشست نازنين مهمان * كس ندانست قدرِ اين مهمان آوخ از شاه مصر محبوبى * آوخ از حُسن خُلقِ يعقوبى از آن تاريخ ، بدر دولت رو در انتقاص نهاد و از وقت استواى كمال عظمت آفتاب حشمت ميل به زوال كرد . هفتهء ديگر كه موكب برومند از اين منزل مايل صوب سهند « 3 » شد ، در يورت اروانه كوه مرض بلا در مزاج عالم سارى شد و جوهر ذات « 4 » حضرت اعلى را عرض مرضى طارى « 5 » گشت . آفتاب عالمتاب در سحاب جامه خواب فرمود و سرو بستان جهانبانى چون گل در لحاف غنچه برآسود . چهرهء ارغوانى چون شنبليد مزعفر گشت و بياض ديدهء نرگسين از يرقان چون عين نرگس اصفر شد . اطبّاى حاذق ، به علاجهاى موافق تدبيرات لايق كردند تا از مصطبهء وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ [ 26 / 80 ] ترياق شفا رسيد و روح قدسى بر ذات اقدس فاتحهء صحّت دميد . مزاج عالم باز اعتدال پذيرفت و طبيعت جهان استقامت بكمال يافت . هر چند از تحقّق صحّت توهّم انحراف دولتى كه در خواطر بود ، فى الجمله بر طرف شد ( 197 - ر ) و اصابة عين كمال كه ارباب بصيرت « 6 » در آن اوقات به عين اليقين مشاهده مىكردند به وصول اين اندك مايه مكروه محمول گشت و امّا « 7 » خدشهء دغدغهء حصول كلّيات نوايب و معظمات حوادث ، مشارع خواطر را مىشورانيد . بنابر آنكه در اكثر بلاد محروسه سيّما ممالك عراق و فارس « 8 » ، خاطر « 9 » غنى و درويش و بيگانه و خويش را تنفيرى « 10 » روى داده بود و در قوانين [ عدالت و ] جهان پرورى [ چنانچه ] شيمهء

--> ( 1 ) . P : آسوده . ( 2 ) . P : جاى « مثنوى » را بياض گذارده است . ( 3 ) . PF : هند . ( 4 ) . F : ذات + ذات . ( 5 ) . KF : طارم . ( 6 ) . F : از باب بصبوب ؛ P : از باب بصارت . ( 7 ) . P : فامّا . ( 8 ) . P : فارس + عدالت . ( 9 ) . P : خواطر . ( 10 ) . P : تنفيرى + پر .