فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
281
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
بيك چاكرى « 1 » در اين يورت به سعادت تقبيل سرير دولت مصير مشرّف شد و از لشكر جاگيرلو ، عرض نيكو داد . موكب همايون ( 147 - پ ) از آن جا به شهر اردبيل نزول فرمود « 2 » و چون حومهء شهر محفوف به زراعات « 3 » اهالى آن جاست و مظنّهء آن بود كه ، لشكر كه « 4 » راه ايلغار « 5 » پيمودهاند ، الاغان « 6 » را در زراعات سر دهند و علف شهريان در عرضهء تلف آيد . فرمان همايون نافذ گشت كه هر علفى كه از نزول لشكر تلف شود و نقصى كه از نزول اردو زراعات را رو نمايد ، عمّال اردبيل از جمع مال خاصّه آن را جبر [ محاسبه ] « 7 » نمايند . سبحان اللّه ، چگونه چنين عادل رعيت پرور بر چنان جابر خونخو [ ا ] ر غالب نيايد كه آن بدبخت هزار جان را به دستهاى تره بها نمىنهد و اين صاحب تخت شاخ علفى را بها مىدهد ، فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ [ 13 / 17 ] اهل اردبيل كه سالهاى طويل در ظلام ظلم شيخ حيدر تيره روز بودند ، به اشعهء خورشيد عدالت پادشاه گردون جلالت ، روز كامرانىشان از مطلع امانى برآمد . [ شعر ] بر هيچ شهر سايه نيفگند رحمتت * كانجا به لطف دادِ دلِ ناتوان نداد هر جا كه تافت پرتوِ خورشيدِ عدلِ تو * ديگر كسى ز ظلمت ظلمى نشان نداد رايات همايون يك هفته « 8 » در خطّهء اردبيل سكون يافت در آن جا از قبل ولى آقا « 9 » كه در جواد « 10 » كه ملتقاى كر و ارس است ، نشسته بود ؛ خبر رسيد كه شيخ حيدر را از وصول خبر توجّه رايات مظفّر ، بنيان صبر متزلزل گشته و از حوالى شماخى برخاسته و از فرط جبن تا موضع جبان « 11 » هيچ جا ننشسته است و از وفور توهّم عاجز و ( 148 - ر ) مستمند و
--> ( 1 ) . K : جاگيرلو . ( 2 ) . P : عبارت « عمر بيك . . . فرمود » را ندارد . ( 3 ) . F : زراعت . ( 4 ) . K : « كه » ندارد . ( 5 ) . KP : الغار . ( 6 ) . P : اولاغان . ( 7 ) . P : جبره محاسبه ؛ K : جبران و محاسبه . ( 8 ) . F : بكيفيت . ( 9 ) . P : آغا . ( 10 ) . P : جوار . ( 11 ) . P : از فرط جين تا موضوع جيان .