فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
153
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
رساند . آن جماعت كه چنان گستاخى كرده و دست جرأت به قيد حضرت امير آورده بودند ، آن حضرت را با امير اعظم بهرام بيك گرفته ، متوجّه توق سلطان گشتند كه به جزاى آن مردى جايزهها يابند و به مزد آن جلادت جلدوها ستانند . قضا خود ديگر نقش نموده و قدر ، صورت « 1 » ديگر گشوده و حضرت اعلى غالب آمده ؛ آن مردم را ( 82 - ر ) تصوّر آن بود كه امير اعظم را به حبس و نكال مىرسانند ، خود [ او ] را « 2 » به نعيم وصال مىرسانيدهاند . چون حضرت امير را در پاى توق حاضر كردند ، به خيال آنكه سلطان در پاى توق حاضر است ، پاى توق خود به وجود حضرت اعلى رشك منجوق و بلند پايهتر از اوج عيّوق بود . فى الحال آن زحمت و نكال به راحت وصال مبدّل شد و آن جماعت خايب و خاسر و در دام نكال و عذاب متحيّر و حاسر « 3 » شدند و به جزاى آن جرأت و بىادبى ، ادبها ديدند . القصّه ، چون « 4 » لشكر سلطان ميمنه را برداشتند و منغلاى « 5 » را پريشان ساختند ، سلطان تصوّر كرد كه اكنون كسى نمانده و حضرت اعلى فرس فرار دوانده ، حال آنكه قلب همايون كه به موكب روز افزون مشرّف بود ، همچو قلب كوه الوند از تزلزل و خفقان مطلقا امان داشت . سلطان چون نزديك رسيد ، دانست كه قلب لشكر زلل « 6 » نيافته و تيپ همايون خلل نپذيرفته ، هر آينه با دلاوران نامدار بر قول حمله كرد . جوانان اين جانب كوشش كرده ، ميان او و لشكر حايل شدند و او را با معدودى در ميان گرفته ، از هر جانب « 7 » [ با ] پيكانهاى جانگداز و شمشيرهاى آبدار به دو متوجّه شدند . سلطان همچو شير « 8 » غرّان و پيل دمان به هر جانب حملهها مىكرد و به خطوط زخم تيغ و سنان بر صحايف ابدان آثار مردى و شجاعت خويش كه ناسخ داستان اسفنديار و رستم دستان بود ، رقم مىفرمود ، و از اين طرف اولاد شيخ على بيك « 9 » مهردار و باسلمش ( 82 - پ )
--> ( 1 ) . P : صورتى ( 2 ) . K : غافل از آنكه خود او را . ( 3 ) . P : خاسر ( 4 ) . P : همچو ( 5 ) . K : منقلاى ( 6 ) . KP : خلل ( 7 ) . P : طرف ( 8 ) . F : شيران ( 9 ) . KP : بك