فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

112

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

احتيال است به زنجير مجرّه « 1 » كشيده ، در سلك طوقداران بندگانش در آورد . بهار دولتش در غرّهء صبح جوانى هزار گونه گل امانى شكفانيد و سحاب سعادتش پس از خزان حيات اعلى حضرت صاحب قرانى انواع نبات كامرانى در اكناف دشت جهان رويانيد . نظم « 2 » ايزد « 3 » كو داد جوانى و ملك * مُلك ترا داد ، تو دانى و مُلك هر چه به زيرِ فلكِ ازرق است * دست مراد تو بدان مطلق است اين دل و اين زَهره كه را در مصاف * كز دل و از زهره زند با تو لاف مصداق اين سياق آنكه بعد از وقوع واقعهء هايله كه هول وقوعش مصدّق إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ [ 56 / 1 ، 2 ] بود ، حضرت اعلى [ به ] يد اعتصام به عروهء وثقى توكّل تشبّث « 4 » ساخته ، بر اسباب تصرّف تخت موروث حرص و اكباب ( 59 - پ ) نفرمود و عنان ربيبان « 5 » دولت كه بندگان آستان بودند ، هر چند لسان حالش مؤدّاى إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ [ 15 / 42 ] به ادا مىرسانيد ، در كف اقتدار و قبضهء اختيار حضرت سلطان باز گذاشت و بر حسب مصالح كه فصل سابق بدان ناطق است ، توجّه ناحيهء ديار بكر كه مطلع خورشيد وجود حضرت صاحب قرانى و مصعد كوكب اقبال و كامرانى آن حضرت بود . مصراع : ديار بها حلّ الشّباب تميمتى جزم فرمود . در موسمى كه حلّاج چرخ از كمان قوس اكناف دكّان كون و مكان را به حليج برف سفيد ساخته و شوامخ جبال در سرابيل ثلوج « 6 » اعلام علامات تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ [ 101 / 5 ] بر افراخته بود .

--> ( 1 ) . P : مجرى ( 2 ) . P : شعر ( 3 ) . P : ايزد + و ( 4 ) . P : متشبث ( 5 ) . P : رسان ؛ K : رهان ، هم خوانده مىشود ( 6 ) . P : مثلوج