سيد ظهير الدين مرعشى
150
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
را كه امامىّ المذهب بود به گيلان فرستاد ، و حسن بن قاسم كه داعى الصغير مىخوانند و داماد او بود آورد ، و حكومت و پادشاهى را به دو سپرد . چون داعى حسن به حكومت بنشست ، و او سيد به غايت نيكوسيرت بود ، و اهل طبرستان در هيچ عهدى چنين راحت نديده بودند ، كه در عهد او عدل و انصاف او زياده از سادات گذشته بود . ابو القاسم جعفر بن ناصر كبير با برادر جنگ كرد كه چرا ملك موروثى ما را به ديگرى دادى و خود را و مرا محروم ساختى ؟ ! ابو الحسين گفت كه : او را پدر به از ما و تو داشته ، و دانسته بود ، ولىعهد خود كرده . هرچند در اوايل مرا نيز از او نفرت بود . اما چون دانستم كه او در اين كار اولى و انسب است به دو رجوع كردم ، تو نيز بدين راضى شو . نشنيد و خشم كرد . و به رى نزد محمد بن صعلوك رفت و لشكر طلبيد ، و به آمل آمد و خطبه و سكّه به نام صاحب خراسان كرد ، و شعار و علم سياه گردانيد . داعى الصغير حسن بن قاسم به گيلان گريخت و مدّت هفت ماه آنجا بود و خراج محكم بستاند . چنان كه رعيّت به تنگ آمدند و لشكر جمع كرد و گيل و ديلم را برداشت و به آمل آمد و عدل و انصاف پيش گرفت و به مصلّى جهت خود خانه بنا كرد ، و فرمود تا مجموع سادات آنجا خانهها بساختند ، و اصفهبد شروين ملك الجبال و اصفهبد شهريار با او صلح كردند . بعد از آن ابو الحسين احمد بن ناصر كبير با او خلاف كرد . و از او نفرت نمود و به گيلان رفت و به برادر خود ابو القاسم جعفر پيوست . وقتى كه داعى الصغير به آمل آمد ، به گيلان رفته بود . اهل خراسان لشكر كشيده به طبرستان آمدند ، و داعى از جانب گيلان در خوف بود ، از خراسان ناايمن شد . از آمل بگريخت و پناه به اصفهبد محمد بن شهريار برد . و اصفهبد داعى را بگرفت و بند برنهاد ، و به رى فرستاد . تا نزد على بن وهسودان - كه نايب خليفه المقتدر باللّه بود - بردند . على مذكور ، داعى را به قلعهء الموت - كه موطن اصلى او بود - فرستاد تا محبوس مىداشتند . چون على بن وهسودان را به مكر كشتند ، داعى خلاص يافت و به گيلان رفت