سيد ظهير الدين مرعشى
112
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
وزراء ملك دينار راى او را از رفتن به نزد شاه زدند . او هم ولايت را تاراج كرد ، و لشكر اصفهبد رسيد ، و عز الدين گرشاسف كه سپهسالار گشواره بود نتوانست با ملك دينار مقاومت نمايد و ايشان تا به حدّ گنجه تاخت مىكردند . و اين خبر به سلطان رسيد . مجمّزى به شاه فرستاد كه البته تو لشكر بر سر ايشان بفرست . من از اين طرف مىآيم و تو از آن طرف ، و چنان سازيم كه يك نفر از آنها به در نرود . راهداران ملك دينار همان جمّازسوار را بگرفتند و كاغذ بستاندند و بخواندند و حقيقت معلوم كردند . و از آن ولايت كوچ كرده به مرو رفتند ، و بعد از هفت روز ، چون سلطان به گرگان رسيد ، ايشان رفته بودند . اصفهبد چون از رسيدن سلطان باخبر شد اصفهبد شهريار مامطيرى را با تحف و هداياى لايقه به خدمت فرستاد چون فرستاده به خدمت سلطان رسيد جمله تركان از شكوه و شوكت او در تعجّب ماندند . چه در شجاعت و به چوگان و گوى و سوارى در طبرستان مثل او نبود . سلطان گفت : به شاه بنويس ، گرگان را به كاركنان ما بگذارند ، تا هر لحظه تركان ياغى آهنگ آنجا نتوانند كرد . و آسيب اينها به ولايت شما نرسد . چون اين حال را بر شاه عرضه كردند . فرمود همچنان به عمّال او بگذاريد كه ملك جهان بر خدّام سلطان مضايقه نيست . سلطان پسر خود على شاه نام را به دهستان بنشاند و گرگان را به دو سپرد . و به خوارزم رفت ، و دختر را با تجمّلات ما لانهايه روانه فرمود . و چون به طبرستان رسانيد چهار ماه سور و سرور بود ، و زرافشانى و نثار مىكردند و به موافقت سلطان و اصفهبد ، جهان آراميده گشت . شاه را هوس آن شد كه رويان و ديلمان را از استندار كيكاوس باز ستاند . پادشاه ارجاسف را از گشواره باز خواند و به آمل فرستاد ، و گشواره را به پسر عمّ او خورشيد بن كيوس داد ، تا ميان ايشان خلاف آمد . بعد از مدتى چون خراسان سلطان تكش را مسلّم شد و قطب الدين خان را كه فرزند مهتر او بود به نيشابور بنشاند و از آن روزگارى بگذشت . و چون فخر الدولهء گلپايگانى خراسان را به سلطان مذكور ديد