سيد ظهير الدين مرعشى
78
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
رفت كه روز نحس گذشته است . فرمود اسب سياه خوبى را - كه در آنجا بود - زين كرده بر آن سوار شد . چون اندك راه برفت ، سخن منجّمان به خاطر آورد ، بازگشت . قضا را گرازى از ميان نى برخاست و بر شكم اسب وشمگير زد و دوپاره كرد . وشمگير از اسب بيفتاد و از گوش و بينى او خون روان شد و فرمان حق يافت ، و اين واقعه در محرّم سيصد و پنجاه و هفت بود . عروس ملك ، نكو روى دخترى است ، ولى * وفا نمىكند اين سست عهد با داماد نه خود سرير سليمان به باد رفتى و بس * كه هر كجا كه سريرى است مىرود بر باد بعد از وفات وشمگير ، بزرگان و اعيان با پسر او امير قابوس بن وشمگير بيعت كردند ، و ابو الحسن سيمجور او را معاونت نمود ، و برادرش كه بزرگتر از او بود بيستون نام به طبرستان بود ، چون خبر به دو رسيد به گرگان آمد و به سيمجور پيوست ، و خيل و حشم و معارف وشمگير اغلب به دو پيوستند . ابو الحسن سيمجور قابوس را تقويت مىكرد . بيستون چون اين حال مشاهده كرد ، از سيمجور دستورى خواست كه به طبرستان رود و از آنجا كار حشم راست كند ، و به رى رود . چون نزد ركن الدوله كس فرستاد و او را اطاعت نمود ، و چون ابو الحسن دانست كه كار نظام پذيرفت به نيشابور باز آمد . و اين در سال سيصد و شصت بود كه ركن الدوله در رى فرمان يافت ، و پسران ، هر يكى ولايت را - كه بديشان نامزد كرده بود - متصرّف شدند . مثل عزّ الدّوله فنّا خسرو - كه مهتر بود - در فارس بنشست . مؤيّد الدّوله در اصفهان بود ، و فخر الدوله در همدان . اما فخر الدوله دخترزادهء حسن فيروزان بود عمّ دختر ماكان ، و آن دو برادر از مادر ديگر بودند . عز الدوله بدان قسمت راضى نبود . از فارس لشكر به عراق آورد . چون فخر الدوله مقاومت نتوانست كرد ، بگريخت . به طبرستان آمد و به گرگان رفت ، و با شمس المعالى