سيد ظهير الدين مرعشى

66

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

و بابك با يكديگر از دير عهد كرديم كه دولت از عرب بستانيم ، و به خاندان كسرى نقل كنيم ، پريروز در فلان محلّ قاصد افشين رسيد كه در فلان روز معتصم را با فرزندان كه متوكّل و واثق‌اند به مهمانى به خانهء خود مىبرم و هلاك مىكنم ! عبد اللّه او را به حالت مستى بگذارد ، و احوال را نزد خليفه معتصم بنوشت . چون نوشته به خليفه رسيد ، در آن روز كه افشين يراق مهمانى كرده بود و خليفه را دعوت كرده بود معتصم گفت : متوكل و واثق خستگى دارند ، اما من مىآيم . با پنجاه سوار برفت . افشين سراى آراسته و چندين غلامان سياه مكمّل در خانه پنهان كرده ، تا چون معتصم بنشيند از اطراف در آيند و او را هلاك كنند . معتصم چون به در سراى رسيد . افشين گفت : تقدّم يا سيّدى ! معتصم توقف كرد ، و يكى دو نفر را مقدّم بر خود داخل به سراى كرد . چون معتصم خواست داخل شود ، يكى از هندوها عطسه‌يى بزد . معتصم را آن سخن تحقيق شد ، فورا در را باز كرد ، و ريش افشين را بگرفت و فرياد زد : النّهب ! النّهب ! هندوها داخل شدند ، خليفه بفرمود تا سراى را آتش زدند و افشين را بند برنهادند . بيت : زود بگيرد نمك ديدهء آن كس كه او * نان و نمك را بخورد باز نمكدان شكست بعد خليفه حكم كرد ، مازيار را بياوردند . آن وقت قضاة و فقهاء و صلحاء را حاضر نمود و به حكم شرع هر دو را بكشت و حكومت خانوادهء قارن وندان به مازيار ختم شد . حضرت مىفرمايد : يوم المظلوم على الظّالم اشد من يوم الظّالم على المظلوم اين به نهايت مىرسد و آن را غايت پديد نيست . بيت : مكن تا توانى ستم با كسى * ستم‌گر نماند به گيتى بسى نسب ايشان بدين موجب است : مازيار بن قارن بن ونداد هرمزد بن سوخراى بن النداى بن قارن بن سوخرا . ونداد هرمزد را دو پسر بود : يكى ونداد ايزد كه قاتل سالم است ، و ديگرى را ونداد اميد نام بود كه پدر مضمغان است و پدر ونداد اميد را كه سوخرا است فرزند ديگر بود : ونداد اسفان نام و سوخرا از اولاد قارن رزم زن است كه پسر كاوهء آهنگر